تبلیغات
Mooshoolina

Mooshoolina

جوانی با چاقو وارد مسجد شد ...
جوانی با چاقو وارد مسجد شد و گفت :

بین شما کسی هست که مسلمان باشد ؟

همه با ترس و تعجب به هم نگاه کردند و سکوت در مسجد حکمفرما شد ، بالاخره پیرمردی با ریش سفید از جا برخواست و گفت :

آری من مسلمانم.

جوان به پیرمرد نگاهی کرد و گفت با من بیا ،


بقیه در ادامه ...

ادامه مطلب
طبقه بندی: داستان آموزنده، 
برچسب ها: جوانی با چاقو وارد مسجد شد ...،  
نوشته شده در تاریخ جمعه 18 بهمن 1392 توسط Nima .h | نظرات ()
اَز یــهــ جــایـــیـــــــ بــهــ بَــــعـــد . . .
از یه جایی به بعد . . .

مرض چک کردن موبایلت خوب میشه
حتی یه وقتایی یادت می ره گوشی داری


از یه جایی به بعد . . .

دیگه دوس نداری هیچکس روبه خلوت خودت راه بدی
حتی اگه تنهایی کلافه ات کرده باشه

از یه جایی به بعد . . .

وقتی کسی بهت می گه دوست دارم
لبخند میزنی و ازش فاصله میگیری

از یه جایی به بعد . . .

فقط یه حس داری , حس بی تفاوتی
نه از دوست داشتن ها خوشحال میشی
و نه از دوست نداشتن ها ناراحت

از یه جایی به بعد . . .

توی هیجان انگیز ترین لحظه ها
هم فقط نگاه می کنی ...

از یه جایی به بعد . . .


طبقه بندی: متفرقه، 
برچسب ها: اَز یــهــ جــایـــیـــــــ بــهــ بَــــعـــد . . .،  
نوشته شده در تاریخ دوشنبه 21 اسفند 1391 توسط Nima .h | نظرات ()
راه گــریــز
نـکـبـت و خـستـگـی و بـیـزاری سـرتـا پــایـم را گـرفـتـه .
دیـگر بـیـش ازایـن مـمکـن نیـسـت .
بـه هـمیـن مـنـاسـبـت نــه حـوصـلـه ی شـکـایـت و
چـس نـالـه دارم و نـه مـیـتـوانـم خـود را گـول بـزنـم و
نـه غــیـرت خـودکـشـی دارم ،
فـقـط یـکـجـور مـحکـومیـت قـی آلـودی اسـت کـه در مـحیـط گـنـد
بـی شــرم مــادر قـحـبـه ای بـایـد طـی کـنـم .
هـمـه چـیـز بـن بـسـت اسـت
و
راه گــریــزی هــم نـیـسـت .


صادق هدایت



طبقه بندی: متفرقه، 
برچسب ها: راه گــریــز، صادق هدایت،  
نوشته شده در تاریخ جمعه 4 اسفند 1391 توسط Nima .h | نظرات ()
دیشب که باران آمد...
دیشب که باران آمد...
میخواستم سراغت را بگیرم!
اما..
خوب میدانستم این بار هم که پیدایت کنم ,
باز زیر چتر دیگرانی!!!!!


طبقه بندی: شعر غمگین، 
برچسب ها: دیشب که باران آمد...،  
نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 2 اسفند 1391 توسط Nima .h | نظرات ()
میدونم یه جای کار میلنگه اما ....
این روز ها خیلی منطقی تر به اتفاقا و آدمای اطرافم نگاه میکنم.
دیگه با دیدن اون خانوم خوشگله ی دانشگاه قلبم نمی لرزه.
دیگه مدل موهام برام مهم نیس.
وقتی به گذشته فک میکنم بغضم نمیگیره.
بود و نبود خیلی چیزا دیگه برام مهم نیس.

میدونم  یه جای کار میلنگه اما ....


طبقه بندی: متفرقه، 
برچسب ها: میدونم یه جای کار میلنگه اما ....،  
نوشته شده در تاریخ جمعه 29 دی 1391 توسط Nima .h | نظرات ()
وقتی ...


طبقه بندی: شعر غمگین، 
نوشته شده در تاریخ یکشنبه 12 آذر 1391 توسط Nima .h | نظرات ()
می دانم که آن کس که مرا بغل کرده ...
می دانم که آن کس که مرا بغل کرده و می گوید دوستت دارم دیروز به کس دیگری اینها را گفته و فردا به دیگرتری خواهد گفت. من می دانم که تلاش های من برای نجات کشورم و آگاه کردن مردم فریاد زیر آب است و تنها سرم را به باد داده و خواهد داد. من می دانم که هرکس برود بدتری می آید و فردا هم در کتاب های درسی نه نام من خواهد بود و نه بزرگتر از من هایی مثل فروغ و شاملو و... می دانم که این تنهایی بی نهایت در هیچ آغوشی آرام نخواهد شد و فردا من می مانم و شعرهایم و تنهایی هام. من می دانم که یک روز خوب می رسد اما آن روز نخواهم بود تا ذره ای از رویاهایم را برآورده شده ببینم.

من احمق نیستم! همه ی اینها را می دانم... اما به بازی اعتمادها تن می دهم. چون مثل سرنوشتی محتوم چاره ای جز آن ندارم. چون تمام زندگی، انتخاب بین بد و بدتر است. چون می دانم تنهایانی مثل من (هرچند بسیار کم) در این جهان گه هستند که جز با اعتماد و به گا رفتن و آزمون و خطا نمی شود پیدایشان کرد. که شاید تنها کار ما در این جهان پیدا کردن دیوانگانی مثل خودمان باشد که کنار هم بنشینیم و برای این درد مشترک گریه کنیم. فقط باید بازی بودن ِ بازی را فراموش نکنیم. فقط باید یادمان باشد که خوش بینی احمقانه مان برای چیست تا لحظه ای که اعتمادمان را خرد شده دیدیم بتوانیم دوباره قوی تر از گذشته بر روی پاهامان بایستیم و مسیر را ادامه بدهیم و بگوییم «آنچه مرا نکشد مرا قوی تر خواهد ساخت


مهدی موسوی
51282738796735860842.gif 

طبقه بندی: شعر غمگین، 
برچسب ها: آن کس که مرا بغل کرده، دوستت دارم، مهدی موسوی،  
نوشته شده در تاریخ یکشنبه 5 آذر 1391 توسط Nima .h | نظرات ()
آخرین چیزی که گفت

آخرین چیزی که گفت

آخرین چیز نبود

کتابی بود که با هم نخوانده بودیم

فیلمی بود که با هم ندیده بودیم

بوسه ای بود

که در کوچه ای بن بست جا مانده بود

آخرین چیزی که گفت

خداحافظ نبود

آروغی بود که با هم به آن خندیدیم

گوزی بود که به توالت احتیاج نداشت

سکسکه ای بود

که از ترس رفتنت ناگهان تمام شد

آخرین چیزی که گفت

دوستت دارم نبود

فانتزی جنسی مشترکی بود در الکل

تجربه ای خیس بود در اینترنت

صدای ناله ای بود

که گربه ها و همسایه ها را بیدار می کرد

آخرین چیزی که گفت

آخرین چیزی بود

که برای گفتن وجود داشت

بعد نشستیم و با صدای گیتار

بچه هایمان را سر بریدیم

و پلیس ها را

آتش زدیم...



طبقه بندی: شعر غمگین، 
برچسب ها: آخرین چیزی که گفت،  
نوشته شده در تاریخ یکشنبه 28 آبان 1391 توسط Nima .h | نظرات ()
تنهائی
ساعتها زیر دوش به کاشی های حمام خیره می شوی..

غذایت را سرد می خوری..
ناهار ها نصفه شب، صبحانه را شام!
لباسهایت دیگر به تو نمی آیند، همه را قیچی می زنی!
ساعتها به یک آهنگ تکراری گوش می کنی و هیچ وقت آهنگ را حفظ نمی شوی!
شبها علامت سوالهای فکرت را می شمری تا خوابت ببرد!
تنهائی از تو آدمی میسازد که دیگر شبیه آدم نیست...


طبقه بندی: شعر غمگین، 
برچسب ها: تنهائی،  
نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 24 آبان 1391 توسط Nima .h | نظرات ()
درد تنهایـــــــــی کشیـــــــــــــــــــــد ن
درد تنهایـــــــــی کشیـــــــــــــــــــــد ن،

مثلِ کشیدنِ خطهایِ رنگی روی کاغذِ سفـــــــــید،

شاهکاری میسازد به نامِ دیوانــــــــــگی...!

و من این شاهکــــارِ را به قیمتِ همهٔ فصلهایِ قشنگِ زندگیم خرید ام...

تو هر چه میخواهـــــــــی مـــــــرا بخوان....

دیوانـــــه، خود خــــواه،بی احساس.................

نمیــــفروشــــــــم..!!!!


طبقه بندی: شعر غمگین، 
برچسب ها: درد تنهایـــــــــی کشیـــــــــــــــــــــد ن،  
نوشته شده در تاریخ یکشنبه 14 آبان 1391 توسط Nima .h | نظرات ()
(تعداد کل صفحات:139)      1   2   3   4   5   6   7   ...  

موضوعات
پیوندهای روزانه
مطالب اخیر
آرشیو مطالب
نویسندگان
ابر برچسب ها
پیوند ها
نظر سنجی

آمار سایت