تبلیغات
Mooshoolina - مطالب خرداد 1390

Mooshoolina

گل من
بخواب گل شکستنی که شب داره سر میرسه

مهلت عاشقی هامون داره به اخر میرسه

نگاه نکن به آسمون خورشید خانم رفته دیگه

اینجا کسی از قدیما قصه و شعری نمی گه

بخواب قشنگ و موندنی که دنیا دیدن نداره

گلای خشک کاغذی که دیگه چیدن نداره

ضریح عشقمون دیگه هیچی کبوتر نداره

شب میره اما تو کوچه تاریکی شو جا میذاره



طبقه بندی: شعر عاشقانه، 
برچسب ها: شعر، شعر عاشقانه، گل من،  
نوشته شده در تاریخ شنبه 7 خرداد 1390 توسط Nima .h | نظرات ()
بوسه

دست به سینه به چارچوب‌ پنچره تكیه داده بود

و مناظر زیبا را از نظر می گذراند.

آن دور ها درختی را دید كه سال ها قبل زیر سایه ی

آن نشسته و

 اولین بوسه ی عشق را از لب معشوق

چشیده بود.

و بقیه بوسه ها كه همه از روی هوس بود!!!



طبقه بندی: داستان عاشقانه، 
برچسب ها: داستان، داستان عاشقانه، بوسه،  
نوشته شده در تاریخ پنجشنبه 5 خرداد 1390 توسط Nima .h | نظرات ()
پرنده ، نرم و زیبا

مادر : نمی تواند جای دیگری برود آخر پیدایش می کنی غصه نخور!

گفتم : آخه چطوری؟ اون پرنده ایی زیبا بود که پرواز کرد و رفت.

مادر گفت برادرت گوش به بازیست ، بدل نگیر او عاشق پرنده تو بود نمی دانست پرنده قفس را دوست ندارد و خواهد پرید .

باز هم باید شاد باشی که پنجره بسته بود .

در خیالم صدای پرنده را آهسته شنیدم  که می گفت :

در قفس هستم !

دست دراز کن و مرا بردار

دست دراز کردم و پرنده را برداشتم و به مادر نشان دادم. چه نرم و زیبا بود! آرام در گوش

پرنده زمزمه کردم :

عجب کلکی هستی!!

 

زیبا تبریزی



طبقه بندی: داستان کوتاه، 
برچسب ها: داستان، داستان کوتاه، پرنده، نرم و زیبا،  
نوشته شده در تاریخ پنجشنبه 5 خرداد 1390 توسط Nima .h | نظرات ()
دوباره پشت این چراغِ قرمزم
دوباره پشت این چراغِ قرمزم

دوباره بوقِ اعتراض،

دوباره دود و انتظار.

همه به فكر رفتن‌اند،

به فكر لحظه‌ی فرار،

و صفرِ ثانیه‌شمار...


فقط منم!

- منِ‌همیشه بی‌خیال-

كه بین‌شان نشسته‌ام،

دوباره چشم بسته‌ام،

و فكر می‌كنم

چه خوب بود اگر

به جای این چراغ،

تو سبز می‌شدی!


طبقه بندی: شعر عاشقانه، 
برچسب ها: شعر، شعر عاشقانه، دوباره پشت این چراغِ قرمزم،  
نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 4 خرداد 1390 توسط Nima .h | نظرات ()
حواس
حواسم هست

که دلتنگی را

گاهی نباید گفت...

ببخش،

برای دوستت دارم

راهِ دیگری بلد نیستم


طبقه بندی: شعر عاشقانه، 
برچسب ها: شعر، شعر عاشقانه، حواس،  
نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 4 خرداد 1390 توسط Nima .h | نظرات ()
گاهی
گاهی یکیو دوس داری روت نمیشه بگی

گاهی یکی دوست داره روش نمیشه بگه

گاهی دونفر همو دوس دارن و روشون نمیشه به هم بگن

گاهی اونیو که دوس داری از دست میدی

گاهی مجبوری واسه اونی که دوسش نداری اغوشتو باز کنی

گاهی واسه اونی که دوست داری حاضری ادم بکشی

گاهی همونو که دوس داری میزنی لت و پار میکنی

گاهی از یکی که تو ازش متنفری عاشقته

گاهی دو نفر همو دوس دارن اما بقیه هر کاری میکنن که به هم نرسن

گاهی دلت پره از روزگار

گاهی میخوایبعد شکست عشقی خودتو بکشی

گاهی وقتی بعد شکست یکی بهت میخنده عاشق میشی

گاهی میگی این اخریه

گاهی میگی من غلط کردم گفتم اخریه

گاهی دخیل میبندی که خدایا ما رو بهم برسون

گاهی میگی خدایا از رو زمین برش دار

..............................................................


بخوام ادامه بدم یه عمر جملست ، ما ادما کلا به هیچ چیز قانع نیستیم


طبقه بندی: متفرقه، 
برچسب ها: متفرقه، گاهی،  
نوشته شده در تاریخ سه شنبه 3 خرداد 1390 توسط Nima .h | نظرات ()
به احترام پدرم

نزدیك عملیات بود و موهای سرم بلند شده بود باید كوتاهش می‌كردم مانده بودم معطل توی آن برهوت كه سلمانی از كجا پیدا كنم. تا اینكه خبردار شدم كه یكی از پیرمردهای گردان یك ماشین سلمانی دارد و صلواتی مو‌ها را اصلاح می‌كند.


رفتم سراغش دیدم كسی زیر دستش نیست طمع كردم و جلدی با چرب زبانی قربان صدقه اش رفتم و نشستم زیر دستش. اما كاش نمی‌نشستم. چشم تان روز بد نبیند با هر حركت ماشین بی اختیار از زور درد از جا می‌پریدم.

ماشین نگو تراكتور بگو.

به جای بریدن موها، غلفتی از ریشه و پیاز می‌كندشان!

از بار چهارم هر بار كه از جا می‌پریدم با چشمان پر از اشك سلام می‌كردم.

پیرمرد دو سه بار جواب سلامم را داد اما بار آخر كفری شد و گفت: «تو چت شده سلام می‌كنی؟ یكبار سلام می‌كنند.»

گفتم: «راستش به پدرم سلام می‌كنم.»

پیرمرد دست از كار كشید و با حیرت گفت: «چی؟ به پدرت سلام می‌كنی؟ كو پدرت؟»

اشك چشمانم را گرفت و گفتم:

«هر بار كه شما با ماشین تان موهایم را می‌كنید، پدرم جلوی چشمم می‌آید و من به احترام بزرگ تر بودنش سلام می‌كنم!»

پیرمرد اول چیزی نگفت. اما بعد پس گردنی جانانه‌ای خرجم كرد و گفت: «بشكنه این دست كه نمك نداره...»

مجبوری نشستم وسیصد، چهارصد بار دیگر به آقا جانم سلام كردم تا كارم تمام شد.


منبع: تابناک


طبقه بندی: داستانهای واقعی، 
برچسب ها: داستان، داستان واقعی، داستان جبهه و جنگ، به احترام پدرم،  
نوشته شده در تاریخ دوشنبه 2 خرداد 1390 توسط Nima .h | نظرات ()
تو چی؟
سلام

اومدم بگم شده تا حالا بخواین یه کاری کنین که بهترین نتیجه رو بده ولی بعدش

اونطوری که میخواستین نشه؟

((حتما زیاد شده)) الان من تو همون حس و حالم اول که اینجا فزولی میکردیم. بعدشم که بخاطر اینکه وقت کمتری بزارم گفتم فقط شعرو داستان

ولی همین دنبال داستان گشتن و اینکه تکراری نباشه خودش کلی وقت گیره

پس ::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::: از این بعد هر چی که خوشم بیاد اینجا مینویسم حتی درد دلامو

ممنون که تحمل میکنین

بعدشم اها داشت یادم میرفت ((نمیدونم چرا اینجا همه خصوصی نظر میدن)) خو ندین اقا ، خانم بزارین ملت ببینن که نظر میدین ....

دیگه سخنرانیم تمومید ،،،،،،،، اقا بیار چاییو .. فحلا بای


با تشکر ............... مدیریت پاررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررک


برچسب ها: ..............،  
نوشته شده در تاریخ دوشنبه 2 خرداد 1390 توسط Nima .h | نظرات ()
روح !!!!!
قلمی که با جان خود بروی کاغذی سفید حرکت میکند، بدان روح میبخشد...

و از نظر من تکه گچی که بروی تخته سیاه کشیده میشود به آن روح میبخشد...

و دستی که برگ کتابی را با هر محتوی ورق میزند به آن روح میبخشد...

تاریکی غریبانه شب ، هستی ستاره را روح میبخشد و شرشر آب تلاطم آبشار را...

و به نظر من هرآنچه را که میشنوم به تراوشات ذهنی من روح میبخشد...

آری روح میبخشد...




از نظر من کردار و گفتار هر فرد به شخصیت او روح میبخشد...گاهی اوقات آدم هایی رو میبینم که نظراتشون، خطی مشی فکریشون و حتی نوع فکر کردن و نگاه کردن به اطرافشون هم با من فرق داره.گاهی اوقات در درونم به قدری بهشون خرده میگیرم که گویا تنها نظر خودم و دیدگاه خودم درسته..حالا این دیدگاه در مورد هر پدیده و هر مسئله ای که میخواد باشه...با یه نیشخند و نگاه عاقل اندر ازشون میگذرم و به خیال خودشون رهاشون میکنم...ولی صادقانه باید که به راسخ بودن بعضی ها در عمل و کردارشون احسنت گفت..باور درست یا غلط، ولی بهش ایمان کامل دارن...از نظر من غلط بودن باور اهمیتی نداره و اون چیزی که از اونها در نظر من ارزشمند هست ایمان و باورشون در مورد همون باور غلطه..(البته از دیدگاه من غلط!). به خودم که نگاه میکنم خیلی از مواقع تحمل شنیدن حرف و صدای مخالف رو ندارم...شاید در من تبدیل شده به یک عادت..عادتی که شاید از روز اول هم بهانه خوبی براش نداشتم...اما چند وقتیه میخوام سعی کنم که به صداهایی غیر صدای خودم هم گوش کنم..میخوام سعی کنم...حالا میخواد هر چیزی و به هر میزان چرند و چرت و پرت که باشه..اما میخوام یه مقدار گوش کنم..فقط گوش کنم...واقعاً گوش دادن چقدر لذت داره..گاهی اوقات اونقدر دوست داری صدای خودت رو بشنوی که از محیط اطرافت غافل میشی...چه چیزهایی که لای همون چرت و پرت ها نهفته است که صدای تو اونها رو خفه میکنه...گاهی وقت ها چرندیاتی رو میشنوی که تورو تا عمق خودت فرو میبره و باعث میشه که برای یه لحظه هم که شده فکر کنی...آخ که بعضی وقت ها سکوت چقدر قشنگه...دوست دارم ازین به بعد بیشتر ساکت باشم و بشنوم...اونقدر بشنوم، اونقدر بشنوم تا به جایی برسم که یهو از ته دلم داد بزنم...اونقدر بشنوم تا جایی که حرفی داشته باشم برای گفتن...حرفی داشته باشم که بدون نفی کردن و نهی کردن چیز و کس دیگه درونم رو بریزه بیرون و گوش شنوا داشته باشه برای گوش دادن.میخوام پر از لبریز بشم...

میخوام عین سگ شریف و باوفایی باشم که در ازای لطف و محبت صاحبش یه دمی براش تکون میده...نه مثل الاغی که خودش را با بارش میندازه تو رودخونه غافل از اینکه باری که برداشته چیه...


..........................چند لحظه سکوت...........................

سکوت...منو به فکر فرو میبره در مورد اونچه که دارم مینویسم.شرافت و وفای سگ منو به فکر فرو میبره که چقدر بعضی وقتها بی شرف و بی وفا بودم.و الاغ بودن اون الاغ منو به فکر فرو میبره که به راستی گاهی اوقات خر ترین الاغ روی زمین بودم!!! فکر کنم ماجرای سگ با وفای با شرافت و الاغ بی بصیرت و بی کفایت!! یه مقدار بیشتر به فکر کردن نیاز داره.....بهتره قلم رو بزارم زمین یه مقدار بیشتر فکر کنم...آره...تو سکوت و تو خلوت خودم فکر کنم.....


منبع


طبقه بندی: داستان آموزنده، 
برچسب ها: داستان، داستان اموزنده، روح !!!!!،  
نوشته شده در تاریخ دوشنبه 2 خرداد 1390 توسط Nima .h | نظرات ()
(تعداد کل صفحات:2)      1   2  

موضوعات
پیوندهای روزانه
مطالب اخیر
آرشیو مطالب
نویسندگان
ابر برچسب ها
پیوند ها
نظر سنجی

آمار سایت