موشولینا

فقط باید یک پسر ایرونی باشی‌ تا بدونی !
فقط باید یک جوان ایرانی‌ باشی‌ تا بدونی یک جوون ایرانی‌ چی‌ می‌کشه

میری دانشگاه ، میبینی‌ دختر راحت تر نمره میگیره ، استاد وقت میذاره براش توضیح بده، ولی‌ محل تو نمیذاره... یک ضربه

میری توی خیابون ماشین سوار شی‌ ، جلوی پای دختره ۱۰ ماشین ترمز می‌کنه ، کسی‌ محل تو نمیذاره....یک ضربه
...
میری خونه همه یجور تو رو نگاه می‌کنن که تو باید نون آور باشی‌ نه نون خور... یک ضربه

می‌خوای با دوستات بری بیرون ، آخه با کدوم دوست اونا که اهل شنگول بازی هستن و اخر راه فقط بدبختیه ؟؟... یک ضربه

می‌خوای دوست دختر بگیری ، نه ماشین داری نه پول ، هیچ دختری بهت محل نمیذاره... یک ضربه

اینا فقط قسمتی‌ از دردسر‌های یک جوون ایرانیه...

هیس خداییش توی این مملکت به دخترا بیشتر خوش می‌گذره تا پسرا


طبقه بندی: مطالب طنز، 
برچسب ها: فقط باید یک پسر ایرونی باشی‌ تا بدونی !،  
نوشته شده در تاریخ جمعه 6 آبان 1390 توسط Nima .h | نظرات ()
واقعی تر از مستند .
اگه دنیارو ازم بگیرن حاضر نیستم با یکدومشون تاب بخورم
این داستانه توئه
که شبیه منه
اگه فاز خوبم باشه
یه شبه میپره
بهم میگن برو امشبم میگذره
دختره کارش اینه بابا آخه چیش بده ؟!
میگم چرا خمه میگی به خاطر شاستیشه
میگم چرا اخم کرده
میگی دادا شاد میشه
غمگینه همه جا
ولی نمیدونم چرا به ما که میرسه شارژ میشه!
به ما میرسه فاز میده
مثل یه تشنه که تو کویر آب دیده
حالا پشت سر ما خیلی هم ادعاش میشه که آره با فلانی بودیم عشق فابریکه خودم رفیقشو دیدم که سه تار داشت آره بغلش کردم خودم سه چهار بار میگم اشتباهه کارت
میگه اشتباهه باشه
ولی ولی خب همیشه این اشتباهه بامه
توجه نمیکنه پا پیچه
با یه سری کلمات مخ منو به باد میده
از خونه زدی
ولی اشتباه بعدی اینه که بگردی دنبال یکی که کثیف ترین عوضی دنیاس به قول داشم اگه بیشرفه دوتاس
اگه پول داری عشقه ی پر و پاتن
عشق و نمیفهمن اگه گشنه بخوابن

..........................................

دنبالم بیا تا بت یه مژده بدم بریم
به سمت پایین شهر
بگو خوشگله نه
جایی که پیدا نمی شه حتی یه بشکه نفت
اونجا رنگ روز روشن و کشت دل شب
روزا کوتاه شبا بلنده،
مثل قبر خونه ها چه تنگه
می لنگه چرخ کاسبی و مرد خونه منگه
رو دود بنگه
النگو دست زن نیست
ترک کف دستش
پسر به درس و مشقش پشت می کنه و می گه درک که لحظه رفته
همه چی گنده
همه چی بنده به پول،
غلطه احمق؟
آره واسه تو که دارو قبل دردت حله اینا چرت و پرته
رفیق حرفت حرف حقه
اما ندیدی کسی که تا کمر تو قرضه
ندیدی تا بنویسی با قلم رو برگه
حرفایی که الان می گم باورشون سخته
رفیق چیزایی که دیدم تیتر قابلی نبود واسه مجلتون
خیلی ویزه نامه ای نبود
معتادی که زنش رو با اساسیه می فروخت
یکم غم انگیزه
ولی چیز تازه ای نبود
بچه های کار که سرما سرخشون می کرد
پدر مریض می گفت که دردا کلشون می رن
دوربینای صدا سیما کاکتوسا رو می بینن
اما بازم عادی شده فردا گل نشون
می دن دختری که وقتی دست و می زنن به گردنش آرومه
آدما اونو شکننده کردنش واسه خرج درد مادرش تو این مسیر اومد اینم .. ...مطلبای زرد می زنن به منگنه تو هم هرچقدر که می خوای بنویس
قصه بنویس
هر چی می خوای اما جنده نیست اسمش محکوم به فاحشست توی دادگاه اما حتی اگه بمیره هم میره پاک لای خاک

..........................................

تو پاتو ، بذار به شهر من
لپاتو ، میکشن و بعد میگن ببین شیتیل‌ میتیل بینم چقدر داری
میدی زیر میزی همه جا از شهرداری تا خود دادگاش ،
حتی پاسگاش اینجا خریدنیه
آره همینه ، یه کم عـ عـ عجیب غریبه غریبه سر پایین ، وقتی‌ راه میری
اول باید به همه یه شب شام بدی تا ،
بتونی‌ بگیری ، بالا سرتو
اگه مهمونی‌ بگیری میان بالا سرتو ولی‌ نترس خرجش فقط تراوله
میگیره میره رفت ادامه بده خب اینم قوانین خاص زیرزمین
اینجا مال ماست ، باید باج بدی همین پارتی دم‌ کلفت داشته باش عزیز // جاش جلو هر خری کاسه دست نگیر


..........................................

موی دماغ ما شدن همین زیگیل میگیلا
ویز‌ ویز‌ رسانه‌ هاشون این فیفیل میفیلا که خورشت آن و یه سره میدن تو حلق
این ملت اسکل از مرحله پرته نه شعار ، میدیم نه فاز شهادت
از علی‌ وار‌ها و علی‌ کش‌ ها که شلورا راحت پایین دادن و اون‌ ها هم عروس کردن
تختی هامون تو جنگـــــ مردن یا حبسن ، حیف! نوار مغزیت رفت رو هزار
خوش نیست و جور نیست با هر نو مزاجی که تقصیر من نیست اگه زبونم تنده
همیشه خوبا ، بدها بودن ، بد‌ها رو گنده این وره آبی شدی تو هم راه دارش کردی
با خرج دولت وقت تو رپ و جهانیش کردی؟ واسه خبر نگار و عکاس خیلی‌ حولی
از آقا نپرسین سؤال سیاسی اخوی





طبقه بندی: حرف دل، 
برچسب ها: واقعی تر از مستند،  
نوشته شده در تاریخ سه شنبه 3 آبان 1390 توسط Nima .h | نظرات ()
هرگز زود قضاوت نکنید !
مرد مسنی به همراه پسر ٢۵ ساله اش در قطار نشسته بود. در حالی که مسافران در صندلیهای خود نشسته بودند، قطار شروع به حرکت کرد .

به محض شروع حرکت قطار پسر ٢۵ ساله که کنار پنجره نشسته بود پر از شور و هیجان شد .

دستش را از پنجره بیرون برد و در حالی که هوای در حال حرکت را با لذت لمس میکرد فریاد زد : پدر نگاه کن درختها حرکت میکنن. مرد مسن با لبخندی هیجان پسرش را تحسین کرد . کنار مرد جوان، زوج جوانی نشسته بودند که حرفهای پدر و پسر را می شنیدند و از حرکات پسر جوان که مانند یک کودک ۵ ساله رفتار میکرد، متعجب شده بودند .

ناگهان جوان دوباره با هیجان فریاد زد: پدر نگاه کن دریاچه، حیوانات و ابرها با قطار حرکت میکنند . زوج جوان پسر را با دلسوزی نگاه میکردند . باران شروع شد چند قطره روی دست مرد جوان چکید .او با لذت آن را لمس کرد و چشمهایش را بست و دوباره فریاد زد: پدر نگاه کن باران میبارد، آب روی من چکید .

زوج جوان دیگر طاقت نیاورند و از مرد مسن پرسیدند: چرا شما برای مداوای پسرتان به پزشک مراجعه نمیکنید ؟

مرد مسن گفت: ما همین الان از بیمارستان بر میگردیم. امروز پسر من برای اولین بار در زندگی میتواند ببیند.


طبقه بندی: داستان غمگین، 
برچسب ها: هرگز زود قضاوت نکنید !،  
نوشته شده در تاریخ سه شنبه 3 آبان 1390 توسط Nima .h | نظرات ()
کـــــوزۀ تــــــرکـــــــــ خــــــورده
در افسانه ای هندی آمده است که مردی هر روز دو کوزه بزرگ آب به دوانتهای چوبی می بست...چوب را روی شانه اش می گذاشت و برای خانه اش آب می برد.

یکی از کوزه ها کهنه تر بود و ترک های کوچکی داشت. هربار که مرد مسیر خانه اش را می پیمود نصف آب کوزه می ریخت.

مرد دو سال تمام همین کار را می کرد. کوزه سالم و نو مغرور بود که وظیفه ای را که به خاطر انجام آن خلق شده به طورکامل انجام می دهد. اما کوزه کهنه و ترک خورده شرمنده بود که فقط می تواندنصف وظیفه اش را انجام دهد. هر چند می دانست آن ترک ها حاصل سال ها کار است.

کوزه پیر آنقدر شرمنده بود که یک روز وقتی مرد آماده می شد تا از چاه آب بکشد تصمیم گرفت با او حرف بزند : " از تو معذرت می خواهم. تمام مدتی که از من استفاده کرده ای فقط از نصف حجم من سود برده ای...فقط نصف تشنگی کسانی را که در خانه ات منتظرند فرو نشانده ای. "

مرد خندید و گفت: " وقتی برمی گردیم با دقت به مسیر نگاه کن. "

موقع برگشت کوزه متوجه شد که در یک سمت جاده...سمت خودش... گل ها و گیاهان زیبایی روییده اند.

مرد گفت: " می بینی که طبیعت در سمت تو چقدر زیباتر است؟ من همیشه می دانستم که تو ترک داری و تصمیم گرفتم از این موضوع استفاده کنم. این طرف جاده بذر سبزیجات و گل پخش کردم و تو هم همیشه و هر روز به آنها آب می دادی. به خانه ام گل برده ام و به بچه هایم کلم و کاهو داده ام. اگر تو ترک نداشتی چطور می توانستی این کار را بکنی؟ "


طبقه بندی: داستانهای قدیمی، 
برچسب ها: کـــــوزۀ تــــــرکـــــــــ خــــــورده،  
نوشته شده در تاریخ یکشنبه 1 آبان 1390 توسط Nima .h | نظرات ()
(تعداد کل صفحات:3)      1   2   3  

موضوعات
پیوندهای روزانه
مطالب اخیر
آرشیو مطالب
نویسندگان
ابر برچسب ها
نظر سنجی

آمار سایت

شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Mobile Traffic | سایت سوالات