موشولینا

آخرین چیزی که گفت

آخرین چیزی که گفت

آخرین چیز نبود

کتابی بود که با هم نخوانده بودیم

فیلمی بود که با هم ندیده بودیم

بوسه ای بود

که در کوچه ای بن بست جا مانده بود

آخرین چیزی که گفت

خداحافظ نبود

آروغی بود که با هم به آن خندیدیم

گوزی بود که به توالت احتیاج نداشت

سکسکه ای بود

که از ترس رفتنت ناگهان تمام شد

آخرین چیزی که گفت

دوستت دارم نبود

فانتزی جنسی مشترکی بود در الکل

تجربه ای خیس بود در اینترنت

صدای ناله ای بود

که گربه ها و همسایه ها را بیدار می کرد

آخرین چیزی که گفت

آخرین چیزی بود

که برای گفتن وجود داشت

بعد نشستیم و با صدای گیتار

بچه هایمان را سر بریدیم

و پلیس ها را

آتش زدیم...



طبقه بندی: شعر غمگین، 
برچسب ها: آخرین چیزی که گفت،  
نوشته شده در تاریخ شنبه 27 آبان 1391 توسط Nima .h | نظرات ()
تنهائی
ساعتها زیر دوش به کاشی های حمام خیره می شوی..

غذایت را سرد می خوری..
ناهار ها نصفه شب، صبحانه را شام!
لباسهایت دیگر به تو نمی آیند، همه را قیچی می زنی!
ساعتها به یک آهنگ تکراری گوش می کنی و هیچ وقت آهنگ را حفظ نمی شوی!
شبها علامت سوالهای فکرت را می شمری تا خوابت ببرد!
تنهائی از تو آدمی میسازد که دیگر شبیه آدم نیست...


طبقه بندی: شعر غمگین، 
برچسب ها: تنهائی،  
نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 24 آبان 1391 توسط Nima .h | نظرات ()
درد تنهایـــــــــی کشیـــــــــــــــــــــد ن
درد تنهایـــــــــی کشیـــــــــــــــــــــد ن،

مثلِ کشیدنِ خطهایِ رنگی روی کاغذِ سفـــــــــید،

شاهکاری میسازد به نامِ دیوانــــــــــگی...!

و من این شاهکــــارِ را به قیمتِ همهٔ فصلهایِ قشنگِ زندگیم خرید ام...

تو هر چه میخواهـــــــــی مـــــــرا بخوان....

دیوانـــــه، خود خــــواه،بی احساس.................

نمیــــفروشــــــــم..!!!!


طبقه بندی: شعر غمگین، 
برچسب ها: درد تنهایـــــــــی کشیـــــــــــــــــــــد ن،  
نوشته شده در تاریخ یکشنبه 14 آبان 1391 توسط Nima .h | نظرات ()
حقیقت اینـه که...
 هــــرچی مهـــربونتر باشی؛

بیشتـــر بهت ظلم میکـــنن...

هــــرچی صـــادق تـــر باشی؛

بیشتـــر بهت دروغ میگــــن...

هـــرچی خـــودتو خاکی تـــر نشون بـــدی؛

واست کمتـــر ارزش قائلنـــد...

هـــرچی قلبتـــو آسونتـــر در اختیار بـــذاری؛

راحت تـــر لـــهش میکـــنن...

و اگــــر بدونند کـــه منتظـــری و بهشـــون احتیاج داری...

انـــدازه یه دنیا ازت فاصلـــه می گــــیرند!

طبقه بندی: مطالب خودمونی، 
برچسب ها: حقیقت اینـه که...،  
نوشته شده در تاریخ یکشنبه 14 آبان 1391 توسط Nima .h | نظرات ()
نمی دانم آخر این دیوانگی تا کجاست !
نمی دانم آخر این دیوانگی
تا کجاست !
یا به کجا !

دردهای پوسیده و همیشه تازه رو
می بلعم
و جای آنها
خنده های مستانه سر می دهم ...

برگ به برگ
طعم به طعم
رنگ به رنگ
زندگی را تجربه کردم
تمرین صبوری
تمرین نیاز

در رنگ های زندگی تجربه را مزه مزه کردم
اما
رنگ عوض نکردم ...

تا کی !

نمی دانم آخر این دیوانگی
تا کجاست ...

و باز
خنده ایی مستانه سر می دهم
شاید به جنس نیاز ...


طبقه بندی: متفرقه، 
برچسب ها: نمی دانم آخر این دیوانگی تا کجاست !،  
نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 3 آبان 1391 توسط Nima .h | نظرات ()
موضوعات
پیوندهای روزانه
مطالب اخیر
آرشیو مطالب
نویسندگان
ابر برچسب ها
نظر سنجی

آمار سایت

شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Mobile Traffic | سایت سوالات