تبلیغات
Mooshoolina - مطالب داستان کوتاه

Mooshoolina

عدل الهی
سه نفر بودن با چهار تا سیب.
به ریش‌سفید شهر می‌گن: اینا رو بین ما تقسیم کن.
پیر می‌پرسه: انسانی یا خدایی؟
می‌گن: خب حالا خدایی مثلا.
.
.
.
پیر هم به اولی سه تا سیب می‌ده، به دومی یه دونه و یه لگد هم می‌زنه به سومی.
 

200px-skyshot.jpg


طبقه بندی: داستان کوتاه، 
برچسب ها: عدل الهی،  
نوشته شده در تاریخ دوشنبه 23 آبان 1390 توسط Nima .h | نظرات ()
مردی در چاه

روزی مردی داخل چاهی افتاد و بسیار دردش آمد

یک روحانی او را دید و گفت :حتما گناهی انجام داده ای

یک دانشمند عمق چاه و رطوبت خاک آن را اندازه گرفت

یک روزنامه نگار در مورد دردهایش با او مصاحبه کرد

یک یوگیست به او گفت : این چاله و همچنین دردت فقط در ذهن تو هستند در واقعیت وجود ندارند

یک پزشک برای او دو قرص آسپرین پایین انداخت

یک پرستار کنار چاه ایستاد و با او گریه کرد

یک روانشناس او را تحریک کرد تا دلایلی را که پدر و مادرش او را آماده افتادن به داخل چاه کرده بودند پیدا کند

یک تقویت کننده فکر او را نصیحت کرد که : خواستن توانستن است

یک فرد خوشبین به او گفت : ممکن بود یکی از پاهات رو بشکنی

سپس فرد بیسوادی گذشت و دست او را گرفت و او را از چاه بیرون آورد


http://up98.org/upload/server1/01/j/jbi73t500saczha8m0pv.jpg




طبقه بندی: داستان کوتاه، 
برچسب ها: داستان، داستان كوتاه، مردی در چاه،  
نوشته شده در تاریخ جمعه 28 مرداد 1390 توسط Nima .h | نظرات ()
پرنده ، نرم و زیبا

مادر : نمی تواند جای دیگری برود آخر پیدایش می کنی غصه نخور!

گفتم : آخه چطوری؟ اون پرنده ایی زیبا بود که پرواز کرد و رفت.

مادر گفت برادرت گوش به بازیست ، بدل نگیر او عاشق پرنده تو بود نمی دانست پرنده قفس را دوست ندارد و خواهد پرید .

باز هم باید شاد باشی که پنجره بسته بود .

در خیالم صدای پرنده را آهسته شنیدم  که می گفت :

در قفس هستم !

دست دراز کن و مرا بردار

دست دراز کردم و پرنده را برداشتم و به مادر نشان دادم. چه نرم و زیبا بود! آرام در گوش

پرنده زمزمه کردم :

عجب کلکی هستی!!

 

زیبا تبریزی



طبقه بندی: داستان کوتاه، 
برچسب ها: داستان، داستان کوتاه، پرنده، نرم و زیبا،  
نوشته شده در تاریخ پنجشنبه 5 خرداد 1390 توسط Nima .h | نظرات ()
کوتاه ترین داستان ترسناک جهان

آخرین انسان زمین تنها در اتاقش نشسته بودکه ناگهان در زدند!!؟

 



طبقه بندی: داستان کوتاه، 
برچسب ها: داستان، داستانهای مختلف، کوتاه ترین داستان ترسناک جهان،  
نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 24 فروردین 1390 توسط Nima .h | نظرات ()
تنها بود ، تنها نبود

یک مرد بود که تنها بود. یک زن بود که او هم تنها بود . زن به آب رودخانه نگاه می کرد و غمگین بود . مرد به آسمان نگاه می کرد و غمگین بود.
خدا عم آنها را می دید و غمگین بود .
خدا گفت :
شما را دوست دارم پس همدیگر را دوست بدارید و با هم مهربان باشید .

مرد سرش را پایین آورد؛ مرد به آب رودخانه نگاه کرد و در آب زن را دید . زن به آب رودخانه نگاه می کرد، مرد را دید .
خدا به آنها مهربانی بخشید و آنها خوشحال شدند . خدا خوشحال شد و از آسمان باران بارید .
مرد دستهایش را بالای سر زن گرفت تا زیر باران خیس نشود . زن خندید .
خدا به مرد گفت :
به دستهای تو قدرت می دهم تا خانه ای بسازی و هر دو در آن آسوده زندگی کنید .
مرد زیر باران خیس شده بود . زن دستهایش را بالای سر مرد گرفت . مرد خندید .
خدا به زن گفت :
به دستهای تو همه ی زیبایی ها را می بخشم تا خانه ای را که او می سازد، زیبا کنی .
مرد خانه ای ساخت و زن خانه را گرم و زیبا کرد . آنها خوشحال بودند .
خدا خوشحال بود .
یک روز زن ، پرنده ای را دید که به جوجه هایش غذا می داد . دستهایش را به سوی آسمان بلند کرد تا پرنده میان دستهایش بنشیند . اما پرنده نیامد . پرواز کرد و رفت و دستهای زن رو به آسمان ماند . مرد او را دید . کنارش نشست و دستهایش را به سوی آسمان بلند کرد .
خدا دستهای آنها را دید که از مهربانی لبریز بودند . فرشته ها در گوش هم پچ پچی کردند و خندیدند .
خدا خندید و زمین سبز شد .
خدا گفت :
از بهشت شاخه ای گل به شما خواهم داد .
فرشته ها شاخه ای گل به دست مرد دادند . مرد گل را به زن داد و زن آن را در خاک کاشت . خاک خوش بو شد.
پس از آن کودکی متولد شد که گریه می کرد . زن اشک های کودک را می دید و غمگین بود . فرشتها به او آموختند که چگونه طفل را دی آغوش بگیرد و از شیره جانش به بنوشاند .
مرد زن را دید که می خندد . کودکش را دید که شیر می نوشد . بر زمین نشست و پیشانی بر خاک گذاشت .
خدا شوق مرد را دید و خندید . وقتی خدا خندید، پرنده بازگشت و بر شانه ی مرد نشست .
خدا گفت :
با کودک خود مهربان باشید ، تا مهربانی را بیاموزد . راست بگویید ، تا راستگو باشد . گل و آسمان و رود را به او نشان دهید ، تا همیشه به یاد من باشد .
روزهای آفتابی و بارانی از پی هم گذشت . زمین پر شد از گل های رنگارنگ و لابلای گل ها پر شد از بچه هایی که شاد دنبال هم می دویدند و بازی می کردند .
خدا همه چیز و همه جا را می دید .
خدا دید که زیر باران مردی دستهایش را بالای سر زنی گرفته است ، که خیس نشود . زنی را دید که در گوشه ای از خاک با هزاران امید شاخه ی گلی را می کارد .
خدا دستهای بسیاری را دید که به سوی آسمان بلند شده اند و نگاه هایی که در آب رودخانه به دنبال مهربانی
می گردند و پرنده هایی که ...
خدا خوشحال بود
چون دیگر
غیر از او هیچ کس تنها نبود .



طبقه بندی: داستان کوتاه، 
برچسب ها: داستان، داستان کوتاه، تنها بود، تنها نبود،  
نوشته شده در تاریخ یکشنبه 21 فروردین 1390 توسط Nima .h | نظرات ()
قسمت
روزی از روزها روز قسمت بود و خدا هستی را قسمت می كرد. خدا گفت : چیزی از من بخواهید. هر چه كه باشد‚ به شما عطا خواهم كرد. سهمتان را از هستی طلب كنید زیرا خدا بسیار بخشنده است.
و هر كه آمد چیزی خواست. یكی بالی برای پریدن و دیگری پایی برای دویدن. یكی جثه ای بزرگ خواست و آن یكی چشمانی تیز. یكی دریا را انتخاب كرد و یكی آسمان را.
در این میان كرمی كوچك جلو آمد و به خدا گفت : من چیز زیادی از این هستی نمی خواهم. نه چشمانی تیز و نه جثه ای بزرگ. نه بالی و نه پایی ، نه آسمانی ونه دریا. تنها كمی از خودت‚ تنها كمی از خودت را به من بده.
و خدا كمی نور به او داد.
نام او كرم شب تاب شد.
خدا گفت: آن كه نوری با خود دارد، بزرگ است، حتی اگربه قدر ذره ای باشد. تو حالا همان خورشیدی كه گاهی زیر برگی كوچك پنهان می شوی و رو به دیگران گفت : كاش می دانستید كه این كرم كوچك ، بهترین را خواست. زیرا كه از خدا جز خدا نباید خواست.
هزاران سال است كه او می تابد. روی دامن هستی می تابد. وقتی ستاره ای نیست چراغ كرم شب تاب روشن است و كسی نمی داند كه این همان چراغی است كه روزی خدا آن را به كرمی كوچك بخشیده است !

طبقه بندی: داستان کوتاه، 
نوشته شده در تاریخ شنبه 16 خرداد 1388 توسط Nima .h | نظرات ()
میگن مردا جنبه ندارن یعنی این !!
مردی می‌خواست زنش را طلاق دهد.
دوستش علت را جویا شد و او گفت: این زن از روز اول همیشه می خواست من را عوض كند.
مرا وادار كرد سیگار و مشروب را ترك كنم.
لباس بهتر بپوشم، قماربازی نكنم، در سهام سرمایه‌گذاری كنم و حتی مرا عادت داده كه به موسیقی كلاسیك گوش كنم و لذت ببرم!
دوستش گفت: اینها كه می‌گویی كه چیز بدی نیست! مرد گفت: ولی حالا حس می‌كنم كه دیگر این زن در شان من نیست !



طبقه بندی: داستان طنز،  داستان کوتاه، 
نوشته شده در تاریخ دوشنبه 11 خرداد 1388 توسط Nima .h | نظرات ()
پسرك ناشنوا
پیرمرد هر بار كه می خواست اجرت پسرك واكسی كر و لال را بدهد، جمله ای را برای خنداندن او بر روی اسكناس می نوشت. این بار هم همین كار را كرد.
پسرك با اشتیاق پول را گرفت و جمله ای را كه پیرمرد نوشته بود، خواند. روی اسكناس نوشته شده بود: وقتی خیلی پولدار شدی به پشت این اسكناس نگاه كن. پسر با تعجب و كنجكاوی اسكناس را برگرداند تا به پشت آن نگاه كند. پشت اسكناس نوشته شده بود: كلك، تو كه هنوز پولدار نشدی!
پسرك خندید با صدای بلند؛ هرچند صدای خنده خود را نمی شنید..
__________________
بشر چه قدر به درمان عشق درمانده است ؟

مـگر چه قدر از این عمر بی ثمر مانده ست ؟


طبقه بندی: داستان کوتاه،  داستان غمگین،  داستان کودکانه، 
نوشته شده در تاریخ دوشنبه 11 خرداد 1388 توسط Nima .h | نظرات ()
بستنی پسر بچه
پسر بچه ای وارد یك بستنی فروشی شد پشت میزی نشست.
پیشخدمت یك لیوان آب برایش آورد.پسر بچه پرسید یك بستنی میوه ای چند است؟
پیشخدمت پاسخ داد 50 سنت پسر بچه دستش را در جیبش كرد وشروع به شمردن كرد
بعد پرسید یك بستنی ساده چند است؟
در همین حال تعدادی از مشتریان در انتظار میز خالی بودند.
پیشخدمت با عصبانیت پاسخ داد 35 سنت پسر دوباره سكه هایش را شمرد وگفت لطف كنید یك
بستنی ساده پیشخدمت بستنی را آورد و به دنبال كار خود رفت.
وقتی پیشخدمت بازگشت از آنچه دید حیرت كرد.آنجا در كنار ظرف خالی بستنی 2سكه 5 سنتی
و 5 سكه یك سنتی گذاشته شده بود برای انعام پیشخدمت



طبقه بندی: داستان کوتاه،  داستان غمگین،  داستان کودکانه، 
نوشته شده در تاریخ دوشنبه 11 خرداد 1388 توسط Nima .h | نظرات ()
فرق دیوانه و احمق در چیست؟

مردی در هنگام رانندگی، درست جلوی حیاط یک تیمارستان پنچر شد و مجبورشد همانجا به تعویض لاستیک بپردازد.

هنگامی که سرگرم این کار بود، ماشین دیگری به سرعت ازروی مهره های چرخ که در کنار ماشین بودند گذشت و آنها را به درون جوی آب انداخت و آب مهره ها را برد.

مرد حیران مانده بود که چکار کند.

تصمیم گرفت که ماشینش را همانجارها کند و برای خرید مهره چرخ برود.

در این حین، یکی از دیوانه ها که از پشت نرده های حیاط تیمارستان نظاره گر این ماجرا بود، او را صدا زد و گفت:
از ٣ چرخ دیگر ماشین، از هر کدام یک مهره بازکن و این لاستیک را با ٣ مهره ببند و برو تا به تعمیرگاه برسی.

آن مرد اول توجهی به این حرف نکرد ولی بعد که با خودش فکر کرد دید راست می گوید و بهتر است همین کار را بکند.

پس به راهنمایی او عمل کرد و لاستیک زاپاس را بست.

هنگامی که خواست حرکت کند رو به آن دیوانه کرد و گفت: «خیلی فکر جالب و هوشمندانه ای داشتی. پس چرا توی تیمارستان انداختنت؟

دیوانه لبخندی زد و گفت: من اینجام چون دیوانه ام. ولی احمق که نیستم!



طبقه بندی: داستان کوتاه، 
نوشته شده در تاریخ جمعه 8 خرداد 1388 توسط Nima .h | نظرات ()
(تعداد کل صفحات:2)      1   2  

موضوعات
پیوندهای روزانه
مطالب اخیر
آرشیو مطالب
نویسندگان
ابر برچسب ها
پیوند ها
نظر سنجی

آمار سایت