تبلیغات
Mooshoolina - مطالب داستان آموزنده

Mooshoolina

جوانی با چاقو وارد مسجد شد ...
جوانی با چاقو وارد مسجد شد و گفت :

بین شما کسی هست که مسلمان باشد ؟

همه با ترس و تعجب به هم نگاه کردند و سکوت در مسجد حکمفرما شد ، بالاخره پیرمردی با ریش سفید از جا برخواست و گفت :

آری من مسلمانم.

جوان به پیرمرد نگاهی کرد و گفت با من بیا ،


بقیه در ادامه ...

ادامه مطلب
طبقه بندی: داستان آموزنده، 
برچسب ها: جوانی با چاقو وارد مسجد شد ...،  
نوشته شده در تاریخ جمعه 18 بهمن 1392 توسط Nima .h | نظرات ()
درویشی که به اشتباه فرشتگان به جهنم فرستاده شد

درویشی به اشتباه فرشتگان به جهنم فرستاده میشود .

پس از اندك زمانی داد شیطان در می آید و رو به فرشتگان می كند

و می گوید : جاسوس می فرستید به جهنم!؟

از روزی كه این ادم به جهنم آمده مداوم در جهنم در گفتگو و بحث است

و جهنمیان را هدایت می كند و…

حال سخن درویشی كه به جهنم رفته بود این چنین است :

 با چنان عشقی زندگی كن كه حتی بنا به تصادف اگر به جهنم افتادی

خود شیطان تو را به بهشت باز گرداند.


طبقه بندی: داستان آموزنده، 
برچسب ها: درویشی که به اشتباه فرشتگان به جهنم فرستاده شد،  
نوشته شده در تاریخ دوشنبه 23 آبان 1390 توسط Nima .h | نظرات ()
روح !!!!!
قلمی که با جان خود بروی کاغذی سفید حرکت میکند، بدان روح میبخشد...

و از نظر من تکه گچی که بروی تخته سیاه کشیده میشود به آن روح میبخشد...

و دستی که برگ کتابی را با هر محتوی ورق میزند به آن روح میبخشد...

تاریکی غریبانه شب ، هستی ستاره را روح میبخشد و شرشر آب تلاطم آبشار را...

و به نظر من هرآنچه را که میشنوم به تراوشات ذهنی من روح میبخشد...

آری روح میبخشد...




از نظر من کردار و گفتار هر فرد به شخصیت او روح میبخشد...گاهی اوقات آدم هایی رو میبینم که نظراتشون، خطی مشی فکریشون و حتی نوع فکر کردن و نگاه کردن به اطرافشون هم با من فرق داره.گاهی اوقات در درونم به قدری بهشون خرده میگیرم که گویا تنها نظر خودم و دیدگاه خودم درسته..حالا این دیدگاه در مورد هر پدیده و هر مسئله ای که میخواد باشه...با یه نیشخند و نگاه عاقل اندر ازشون میگذرم و به خیال خودشون رهاشون میکنم...ولی صادقانه باید که به راسخ بودن بعضی ها در عمل و کردارشون احسنت گفت..باور درست یا غلط، ولی بهش ایمان کامل دارن...از نظر من غلط بودن باور اهمیتی نداره و اون چیزی که از اونها در نظر من ارزشمند هست ایمان و باورشون در مورد همون باور غلطه..(البته از دیدگاه من غلط!). به خودم که نگاه میکنم خیلی از مواقع تحمل شنیدن حرف و صدای مخالف رو ندارم...شاید در من تبدیل شده به یک عادت..عادتی که شاید از روز اول هم بهانه خوبی براش نداشتم...اما چند وقتیه میخوام سعی کنم که به صداهایی غیر صدای خودم هم گوش کنم..میخوام سعی کنم...حالا میخواد هر چیزی و به هر میزان چرند و چرت و پرت که باشه..اما میخوام یه مقدار گوش کنم..فقط گوش کنم...واقعاً گوش دادن چقدر لذت داره..گاهی اوقات اونقدر دوست داری صدای خودت رو بشنوی که از محیط اطرافت غافل میشی...چه چیزهایی که لای همون چرت و پرت ها نهفته است که صدای تو اونها رو خفه میکنه...گاهی وقت ها چرندیاتی رو میشنوی که تورو تا عمق خودت فرو میبره و باعث میشه که برای یه لحظه هم که شده فکر کنی...آخ که بعضی وقت ها سکوت چقدر قشنگه...دوست دارم ازین به بعد بیشتر ساکت باشم و بشنوم...اونقدر بشنوم، اونقدر بشنوم تا به جایی برسم که یهو از ته دلم داد بزنم...اونقدر بشنوم تا جایی که حرفی داشته باشم برای گفتن...حرفی داشته باشم که بدون نفی کردن و نهی کردن چیز و کس دیگه درونم رو بریزه بیرون و گوش شنوا داشته باشه برای گوش دادن.میخوام پر از لبریز بشم...

میخوام عین سگ شریف و باوفایی باشم که در ازای لطف و محبت صاحبش یه دمی براش تکون میده...نه مثل الاغی که خودش را با بارش میندازه تو رودخونه غافل از اینکه باری که برداشته چیه...


..........................چند لحظه سکوت...........................

سکوت...منو به فکر فرو میبره در مورد اونچه که دارم مینویسم.شرافت و وفای سگ منو به فکر فرو میبره که چقدر بعضی وقتها بی شرف و بی وفا بودم.و الاغ بودن اون الاغ منو به فکر فرو میبره که به راستی گاهی اوقات خر ترین الاغ روی زمین بودم!!! فکر کنم ماجرای سگ با وفای با شرافت و الاغ بی بصیرت و بی کفایت!! یه مقدار بیشتر به فکر کردن نیاز داره.....بهتره قلم رو بزارم زمین یه مقدار بیشتر فکر کنم...آره...تو سکوت و تو خلوت خودم فکر کنم.....


منبع


طبقه بندی: داستان آموزنده، 
برچسب ها: داستان، داستان اموزنده، روح !!!!!،  
نوشته شده در تاریخ دوشنبه 2 خرداد 1390 توسط Nima .h | نظرات ()
درد

بعضی تجربه ها هستند که نمی شود در موردشان نوشت ، هر چقدر هم که نویسنده ی  چیره دستی باشی نمی توانی  آن را بنویسی . بی شک  ، همه ی آدم ها و همه ی اشیا  برای خودشان سرنوشتی دارند و سرنوشت درد هم ، نوشته نشدن است ،   درد را نمی شود نوشت ، کلمه و درد انگار از روز اول مسیرشان را از هم جدا کرده باشند ، و با هم  قرار  گذاشته باشند که تا روز آخر به هم نرسند ، مسیرشان از هم جدا افتاده . به گمانم  درد ها برای همین هست  که همیشه ماندگار مانده اند  ، و حتی گذشت روزها و ثانیه ها و دقیقه ها هم نتوانسته ذره ای از اندوه دردهای واقعی بکاهد . کلمه ی مقدسی وجود دارد که با نوشتنتش تمامی اندوه ها از بین خواهند رفت ، بالاخره روزی برگزیده ای خواهد آمد و تمام درد ها را با کلمه ای مقدس  خواهد نوشت ، مطمئنم

(حسین جعفریان-كلكاپیس)



طبقه بندی: داستان آموزنده، 
برچسب ها: شعر، شعر اموزنده، درد،  
نوشته شده در تاریخ دوشنبه 26 اردیبهشت 1390 توسط Nima .h | نظرات ()
ماجرای لحظاتی تا مرگ ...














حالش خیلی عجیب بود فهمیدم با بقیه فرق میکنه
گفت : یه سوال دارم که خیلی جوابش برام مهمه
گفتم :چشم، اگه جوابشو بدونم، خوشحال میشم بتونم کمکتون کنم
گفت: دارم میمیرم
گفتم: یعنی چی؟
گفت: یعنی دارم میمیرم دیگه
گفتم: دکتر دیگه ای، خارج از کشور؟
گفت: نه همه اتفاق نظر دارن، گفتن خارج هم کاری نمیشه کرد.
گفتم: خدا کریمه، انشالله که بهت سلامتی میده
با تعجب نگاه کرد و گفت: یعنی اگه من بمیرم، خدا کریم نیست؟
فهمیدم آدم فهمیده ایه و نمیشه گول مالید سرش
گفتم: راست میگی، حالا سوالت چیه؟
گفت: من از وقتی فهمیدم دارم میمیرم خیلی ناراحت شدم
از خونه بیرون نمیومدم، کارم شده بود تو اتاق موندن و غصه خوردن،
تا اینکه یه روز به خودم گفتم تا کی منتظر مرگ باشم،
خلاصه یه روز صبح از خونه زدم بیرون مثل همه شروع به کار کردم،
اما با مردم فرق داشتم، چون من قرار بود برم و انگار این حال منو کسی نداشت،
خیلی مهربون شدم، دیگه رفتارای غلط مردم خیلی اذیتم نمیکرد
با خودم میگفتم بذار دلشون خوش باشه که سر من کلاه گذاشتن، آخه من رفتنی ام و اونا انگار نه
سرتونو درد نیارم من کار میکردم اما حرص نداشتم
بین مردم بودم اما بهشون ظلم نمیکردم و دوستشون داشتم
ماشین عروس که میدیدم از ته دل شاد میشدم و دعا میکردم
گدا که میدیدم از ته دل غصه میخوردم و بدون اینکه حساب کتاب کنم کمک میکردم
مثل پیر مردا برا همه جوونا آرزوی خوشبختی میکردم
الغرض اینکه این ماجرا منو آدم خوبی کرد و ناز و خوردنی شدم
حالا سوالم اینه که من به خاطر مرگ خوب شدم و آیا خدا این خوب شدن و قبول میکنه؟
گفتم: بله، اونجور که یادگرفتم و به نظرم میرسه آدما تا دم رفتن خوب شدنشون واسه خدا عزیزه
آرام آرام خدا حافظی کرد و تشکر
داشت میرفت
گفتم: راستی نگفتی چقدر وقت داری؟
گفت: معلوم نیست بین یک روز تا چند هزار روز!!!
یه چرتکه انداختم دیدم منم تقریبا همین قدرا وقت دارم. با تعجب گفتم: مگه بیماریت چیه؟
گفت: بیمار نیستم!
هم کفرم داشت در میومد وهم ازتعجب داشتم شاخ دار میشدم گفتم: پس چی؟
گفت: فهمیدم مردنیم،
رفتم دکتر گفتم: میتونید کاری کنید که نمیرم گفتن: نه گفتم: خارج چی؟ و باز گفتند : نه!
خلاصه ما رفتنی هستیم کی ش فرقی داره مگه؟
باز خندید و رفت و دل منو با خودش برد

طبقه بندی: داستان آموزنده، 
برچسب ها: داستان، داستان اموزنده، داستان پند اموز، ماجرای لحظاتی تا مرگ ...،  
نوشته شده در تاریخ سه شنبه 6 اردیبهشت 1390 توسط Nima .h | نظرات ()
دو جزیره

 

یك كشتی در یك سفر دریایی در میان طوفان دریا شكست و غرق شد و تنها دو مرد توانستند نجات یابند و شنا كنان خود را به جزیره كوچكی برسانند.

دو نجات یافته هیچ چاره ای به جز دعا كردن و كمك خواستن از خدا نداشتند.

از آنجا که هر كدامشان ادعا می كردند كه به خدا نزدیك ترند و خدا دعایشان را زودتر استجاب می كند، تصمیم گرفتند كه جزیره را به 2 قسمت تقسیم كنند و هر كدام در قسمت متعلق به خودش دست به دعا بر دارد تا ببینند كدام زود تر به خواسته هایش می رسد.

نخستین چیزی كه هردو از خدا خواستند غذا بود.

صبح روز بعد مرد اول میوه ای را بالای درختی در قسمت خودش دید و با آن گرسنگی اش را بر طرف كرد. اما سرزمین مرد دوم هنوز خالی از هر گیاه و نعمتی بود....

هفته بعد دو جزیره نشین احساس تنهایی كردند.

مرد اول دست به دعا برداشت و از خدا طلب همسر كرد...

روز بعد كشتی دیگری شكست و غرق شد و تنها نجات یافته آن یك زن بود كه به طرف بخشی كه مرد اول قرار داشت شنا كرد....

در سمت دیگر مرد دوم هنوز هیچ همراه و همدمی نداشت.


بزودی مرد اول از خداوند طلب خانه، لباس و غذای بیشتری نمود.

در روز بعد مثل اینكه جادو شده باشد همه چیزهایی كه خواسته بود به او داده شد. اما مرد دوم هنوز هیچ چیز نداشت.

سرانجام مرد اول از خدا طلب یك كشتی نمود تا او و همسرش آن جزیره را ترك كنند.

صبح روز بعد مرد یك كشتی كه در قسمت او در كناره جزیره لنگر انداخته بود پیدا كرد. مرد با همسرش سوار كشتی شد و تصمیم گرفت جزیره را با مرد دوم كه تنها ساكن آن جزیره دور افتاده بود ترك كند. با خودش فكر می كرد كه دیگری شایسته دریافت نعمتهای الهی نیست چرا كه هیچ كدام از درخواستهای او از طرف پروردگار پاسخ داده نشده بود. هنگامی كه كشتی آماده ترك جزیره بود مرد اول ندایی از آسمان شنید:

«چرا همراه خود را در جزیره ترك می كنی؟»

مرد اول پاسخ داد:

« نعمتها تنها برای خودم است، چون كه من تنها كسی بودم كه برای آنها دعا و طلب كردم، دعا های او مستجاب نشد و سزاوار هیچ كدام نیست.»

آن صدا سرزنش كنان ادامه داد:

« تو اشتباه می كنی! او تنها كسی بود كه من دعاهایش را مستجاب كردم وگرنه تو هیچكدام از نعمتهای مرا دریافت نمی كردی.»

مرد پرسید:

« به من بگو كه او چه دعایی كرده كه من باید بدهكارش باشم؟»

جواب آمد:

«او دعا كرد كه همه دعاهای تو مستجاب شود.»

 

منبع: داستانهای جذاب و خواندنی



طبقه بندی: داستان آموزنده، 
برچسب ها: داستان، داستان حکمت اموز، داستان اموزنده، داستان دو جزیره، دو جزیره،  
نوشته شده در تاریخ دوشنبه 29 فروردین 1390 توسط Nima .h | نظرات ()
سوال هوشمندانه

مجتبی زارعی

در بازگشت از کلیسا، جک از دوستش ماکس می پرسد:

«فکر می کنی آیا می شود هنگام دعا کردن سیگار کشید؟

ماکس جواب می دهد: چرا از کشیش نمی پرسی؟»

جک نزد کشیش می رود و می پرسد:

« جناب کشیش، می توانم وقتی در حال دعا کردن » هستم، سیگار بکشم؟

« کشیش پاسخ می دهد: نه، پسرم، نمی شود. این بی ادبی به مذهب است. »

جک نتیجه را برای دوستش ماکس بازگو می کند…

 

« ماکس می گوید: تعجبی نداره. تو سوال را درست مطرح نکردی. بگذار من بپرسم.»

ماکس نزد کشیش می رود و می پرسد: « آیا وقتی در حال سیگار کشیدنم می توانم دعا کنم »؟

کشیش مشتاقانه پاسخ می دهد: مطمئناً ، پسرم. مطمئناً !

منبع : برگزیده ترین داستان های ایران و جهان



طبقه بندی: داستان آموزنده، 
برچسب ها: داستان، داستان حکمت اموز، سوال هوشمندانه،  
نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 24 فروردین 1390 توسط Nima .h | نظرات ()
چهل‌روز ........ داستان آموزنده
می گویند، اگر كسی‌ چهل‌روز پشت‌  سر هم‌ جلو در خانه‌اش‌ را آب‌ و جارو كند،
 
حضرت‌ خضر به‌ دیدنش‌ می‌آید و  آرزوهایش‌ را برآورده‌ می‌كند.

سی‌ و نه‌ روز بود كه‌ مرد بیچاره‌ هر روز صبح‌ خیلی‌ زود از خواب‌ بیدار می‌شد و جلو در خانه‌اش‌ را آب‌ می‌پاشید
 
و جارو می‌كرد. او‌ از فقر و تنگدستی‌ رنج‌ می‌كشید. به‌ خودش‌ گفته‌ بود:
 
اگر خضر را ببینم، به‌ او می‌گویم‌ كه‌ دلم‌ می‌خواهد ثروتمند بشوم.
 
مطمئن‌ هستم‌ كه‌ تمام‌ بدبختی‌ها و گرفتاری‌هایم‌ از فقر و بی‌پولی‌ است.


 روز چهلم‌ فرارسید. هنوز هوا تاریك‌ و روشن‌ بود كه‌ مشغول‌ جارو كردن‌ شد.

كمی‌ بعد متوجه‌ شد مقداری‌ خار و خاشاك‌ آن‌ طرف‌تر ریخته‌ شده‌ است. با خودش‌ گفت:
 
با این‌كه‌ آن‌ آشغال‌ها جلو در خانه‌ من‌ نیست، بهتر آنجا را هم‌ تمیز كنم.
 
هرچه‌ باشد امروز روز ملاقات‌ من‌ با حضرت‌ خضر است، نباید جاهای‌ دیگر هم‌ كثیف‌ باشد..

 
مرد بیچاره‌ با این‌ فكر آب‌ و جارو كردن‌ را رها كرد و داخل‌ خانه‌ شد تا بیلی‌ بیاورد و آشغال‌ها را بردارد.
 
وقتی‌ بیل‌ به‌دست‌ برمی‌گشت، همه‌اش‌ به‌ فكر ملاقات‌ با خضر بود با این‌ فكرها مشغول‌ جمع‌ كردن‌ آشغال‌ها شد.

 
 ناگهان‌ صدای‌ پایی‌ شنید. سربلند كرد و دید پیرمردی‌ به‌ او نزدیك‌ می‌شود. پیرمرد جلوتر كه‌ آمد سلام‌ كرد.

مرد جواب‌ سلامش‌ را داد.

پیرمرد پرسید: .صبح‌ به‌ این‌ زودی‌ اینجا چه‌ می‌كنی؟

مرد جواب‌ داد: دارم‌ جلو خانه‌ام‌ را آب‌ و جارو می‌كنم.
 
آخر شنیده‌ام‌ كه‌ اگر كسی‌ چهل‌ روز تمام‌ جلو خانه‌اش‌ را آب‌ و جارو كند، حضرت‌ خضر را می‌بیند..

پیرمرد گفت: حالا برای‌ چی‌ می‌خواهی‌ خضر را ببینی؟

مرد گفت: آرزویی‌ دارم‌ كه‌ می‌خواهم‌ به‌ او بگویم..

پیرمرد گفت: چه‌ آرزویی‌ داری؟ فكر كن‌ من‌ خضر هستم، آرزویت‌ را به‌ من‌ بگو..

مرد نگاهی‌ به‌ پیرمرد انداخت‌ و گفت: برو پدرجان! برو مزاحم‌ كارم‌ نشو..

پیرمرد اصرار گرد: حالا فكر كن‌ كه‌ من‌ خضر باشم. هر آرزویی داری‌ بگو..

مرد گفت: تو كه‌ خضر نیستی. خضر می‌تواند هر كاری‌ را كه‌ از او بخواهی‌ انجام‌ بدهد..

پیرمرد گفت: گفتم‌ كه، فكر كن‌ من‌ خضر باشم‌ هر كاری‌ را كه‌ می‌خواهی‌ به‌ من‌ بگو شاید بتوانم‌ برایت‌ انجام‌ بدهم..


مرد كه‌ حال‌ و حوصله‌ی‌ جروبحث‌ كردن‌ نداشت، رو به‌ پیرمرد كرد و گفت:
 
اگر تو راست‌ می‌گویی‌ و حضرت‌ خضر هستی، این‌ بیلم‌ را پارو كن‌ ببینم..

پیرمرد نگاهی‌ به‌ آسمان‌ كرد. چیزی‌ زیرلب‌ خواند و بعد نگاهی‌ به‌ بیل‌ مرد بیچاره‌ انداخت.
 
 در یك‌ چشم‌ به‌هم‌ زدن‌ بیل‌ مرد بیچاره‌ پارو شد.
 
 مرد كه‌ به‌ بیل‌ پارو شده‌اش‌ خیره‌ شده‌ بود، تازه‌ فهمید كه‌ پیرمرد رهگذر حضرت‌ خضر بوده‌ است.
 
چند لحظه‌ای‌ كه‌ گذشت‌ سر برداشت‌ تا با خضر سلام‌ و احوالپرسی‌ كند و آرزوی‌ اصلی‌اش‌ را به‌ او بگوید، اما از او خبری‌ نبود.

مرد بیچاره‌ فهمید كه‌ زحماتش‌ هدر رفته‌ است.
 
به‌ پارو نگاه‌ كرد و دید كه‌ جز در فصل‌ زمستان‌ به‌درد نمی‌خورد در حالی‌ كه‌ از بیلش‌ در تمام‌ فصل‌ها می‌توانست‌ استفاده‌ كند.

 

از آن‌ به ‌بعد به‌ آدم ساده‌ لوحی‌ كه‌ برای‌ رسیدن‌ به‌ هدفی‌ تلاش‌ كند،
 
اما در آخرین‌ لحظه‌ به‌ دلیل‌ نادانی‌ و سادگی‌ موفقیت‌ و موقعیتش‌ را از دست‌ بدهد،
 
می‌گویند بیلش‌ را پارو كرده‌ است.


طبقه بندی: داستان آموزنده، 
برچسب ها: داستان جالب، شنیدنی، مطلب جالب، مطلب شنیدنی، مطالب قشنگ، مطالب زیبا، مطلب خواندنی، داستان خنده دار، داستان کوتاه، سرگرمی، داستان طنز جذاب و خنده دار، مطالب طنز، جالب و خنده دار، جالب، خنده دار، باحال، بامزه، جک، مطلب خنده دار، داستان عاشقانه، داستان آموزنده، مطالب شنیدنی، داستان شنیدنی، داستان جالب و آموزنده، داستان باحال،  
نوشته شده در تاریخ پنجشنبه 11 فروردین 1390 توسط Nima .h | نظرات ()
حکایت رضا شاه و عسکر گاریچی

یک بار رضاشاه میشنوه که عسکرگاریچی کرایه زیاد میگیره.

خودش رو به شکل یه سرباز درمیاره سرشو میتراشه و میره سوار گاری عسکر میشه بعد سر صحبت وا میکنه و میگه:

چقدر کرایه میگیری؟ میگه: حدس بزن، رضاشاه میگه: 2 قرون میگیری؟ میگه: برو بالاتر، میگه 4 قرون، میگه برو بالاتر، میگه: یه تومن میگیری؟میگه برو بالاتر میگه: 2 تومن؟ میگه: برو بالاتر، میگه: 5تومن؟! میگه همینجا واستا بزن قدش،

بعد عسکر میگه: خوب آشخور درجت چیه؟ میگه: حدس بزن، میگه: تو سربازی، میگه: برو بالاتر، میگه: تو یه گروهبانی؟ میگه: برو بالاتر، میگه: تو یه استواری؟ میگه: برو بالاتر، میگه: نکنه یه سرهنگی؟ میگه برو بالاتر، میگه: نکنه سرلشگری؟ میگه: برو بالاتر، میگه: نکنه خود رضاشاهی؟! میگه: آره همینجا واستا بزن قدش.

بعد رضاشاه میگه: میبنم که زرد شدی! میگه برو بالاتر، میگه: داری میلرزی؟ میگه برو بالاتر. میگه: عرق هم که کردی! میگه: برو بالاتر، میگه: نکنه به خودت هم ریدی؟! میگه: آره همینجا واستا. بزن قدش!!!



طبقه بندی: داستان آموزنده،  داستان کوتاه،  داستان ایرانی،  داستانهای از یاد رفته،  داستانهای قدیمی،  داستانهای واقعی، 
نوشته شده در تاریخ سه شنبه 15 اردیبهشت 1388 توسط Nima .h | نظرات ()
زن ها فرشته اند
یك روز یک زن و مرد ماشینشون با هم تصادف ناجوری می کنه .
بطوریکه ماشین هردوشون بشدت آسیب میبینه .
ولی هردوشون بطرز معجزه آسایی جون سالم بدر می برن..
وقتی که هر دو از ماشینشون که حالا تبدیل به آهن قراضه شده بیرون میان ، رانندهء خانم بر میگرده میگه:
- آه چه جالب شما مرد هستید!…. ببینید چه بروز ماشینامون اومده !همه چیز داغون شده ولی ما سالم هستیم …. ! این باید نشونه ای از طرف خدا باشه که اینطوری با هم ملاقات کنیم و ارتباط مشترکی رو با صلح و صفا آغاز کنیم …!
مرد با هیجان پاسخ میگه:
- اوه … “بله کاملا” …با شما موافقم این باید نشونه ای از طرف خدا باشه !
بعد اون خانم زیبا ادامه می ده و می گه :
- ببین یک معجزه دیگه! ماشین من کاملن داغون شده ولی این شیشه مشروب سالمه .مطمئنن خدا خواسته که این شیشه مشروب سالم بمونه تا ما این تصادف خوش یمن كه می تونه شروع جریانات خیلی جالبی باشه رو جشن بگیریم !
و بعد خانم زیبا با لوندی بطری رو به مرد میده .
مرد سرش رو به علامت تصدیق تکان میده و در حالیكه زیر چشمی اندام خانم زیبا رو دید می زنه درب بطری رو باز می کنه و نصف شیشه مشروب رو می نوشه و بطری رو برمی گردونه به زن .
زن درب بطری رو می بنده و شیشه رو برمی گردونه به مرد.
مرد می گه شما نمی نوشید؟!
زن لبخند شیطنت آمیزی می زنه در جواب می گه :
- نه عزیزم ، فکر می کنم الان بهتره منتظر پلیس باشیم …



طبقه بندی: داستان کوتاه،  داستان آموزنده،  داستانهای واقعی، 
نوشته شده در تاریخ پنجشنبه 10 اردیبهشت 1388 توسط Nima .h | نظرات ()
(تعداد کل صفحات:2)      1   2  

موضوعات
پیوندهای روزانه
مطالب اخیر
آرشیو مطالب
نویسندگان
ابر برچسب ها
پیوند ها
نظر سنجی

آمار سایت