موشولینا

فقط مرگ بر خودم
ما زندہ نیستیم و ھمین طور زندگی،
تبدیل می شود به دروغی ھمیشگی
شل می کند که سفت شود رودہ ھای شھر
از جرم و از جنایت و از سقط و ھرزگی،
از عطر خانمی که تمام پیادہ رو،
از چرت آدمی که پر از روزمرگی

ترمز کشیدو پرت شدیم از مقایسه،
روی جنازہ ھای ھم از بی ارادگی
مثل کریستال شکستیم و بند زد
امروز را به روز دگر بی ترانگی
محض نفس کشیدن یک روز بیشتر
یا محض لذت از قبل ھم پیالگی،
با سوسک ھای زرد که با قصد خودکشی
خوابیدہ اند بین دو دمپایی سگی،
یا گربہ ھای کوچه ی پشتی ک شاعرند-
-تر از خروس و چلچله و مرغ خانگی

ما زندہ نیستیم و نفس ول نمی کند
ما را به حال خویش در اثناء خستگی،
در ضلع زیست با کلمات محاورہ،
در فکر مردمی که ندارند تازگی،
اندازہ ی مکاشفه ھای معاشقه،
اندازہ ی مکالمه ھای بگی، نگی

نه اوج، نه فرود، فقط مرگ بر خودم
این عمر ھم تمام شد اما به سادگی



طبقه بندی: شعر غمگین، 
برچسب ها: فقط مرگ بر خودم،  
نوشته شده در تاریخ دوشنبه 23 آبان 1390 توسط Nima .h | نظرات ()
قطار


ای قطار
راهت را بگیر و برو
نه کوه توان ریزش دارد
نه ریزعلی پیراهن اضافه

هیچ چیز مثل سابق نیست !!!؛



طبقه بندی: شعر غمگین، 
برچسب ها: شعر، شعر غمگین، قطار،  
نوشته شده در تاریخ جمعه 23 اردیبهشت 1390 توسط Nima .h | نظرات ()
آیینه
بی حقیقت

واهل دروغ است بسیار

آن که روزگاری آینه صداقت

وبی دروغ

می پنداشتم اورا

ازسرخطا

افسوس که دست برنمی دارد ازنمایاندن

چهره واقعی خویش

به خودش

ونه به من

چراکه اودیریست که آینه ام

نیست


طبقه بندی: شعر غمگین، 
برچسب ها: شعر، شعر غمگین، آیینه،  
نوشته شده در تاریخ دوشنبه 19 اردیبهشت 1390 توسط Nima .h | نظرات ()
التماس
پسرک جلو میرود و با التماس میگوید:

خانم، تو رو خدا یک گل بخرید

زن در حالی که گل از دستش میگرفت

نگاه پسرک روی کفش زن افتاد...

پسرک: چه کفشهای قشنگی داری...

زن خندید و گفت: برادرم خریده....

دوست داشتی جای من بودی؟!

پسرک محکم جواب داد : نه

...دوست دارم جای برادرت باشم

تا من هم برای خواهرم کفش می خریدم!!




طبقه بندی: شعر غمگین، 
برچسب ها: شعر، شعر غمگین، التماس،  
نوشته شده در تاریخ جمعه 16 اردیبهشت 1390 توسط Nima .h | نظرات ()
زنـــــــــــــــــدگی

زندگی، ارزش آنرا دارد که به آن فکـر کنی

زندگی، ارزش آنرا دارد که ببویی اش چون گل،
که بنوشی اش چون شهد

زندگی، بغض فـروخورده نیست

زندگی، داغ جگــــر گـــوشه نیست

زندگی، لحظه دیدار گلــی خفته در گهــــواره است

زندگی، شوق تبسم به لب خشکیده است

زندگی، جـــرعه آبی است به هنگامه ظهر در بیابانی داغ

زندگی، دست نوازش به ســر نوزادی است

زندگی، بوسه به لبهای گلی است که به شوقت همه شب بیدارست

زندگی، شـــوق وصال یار است

زندگی، لحظه دیدار به هنگامــــــه یاس

زندگی، تکیه زدن بر یــار است

زندگی، چشمه جــوشان صفا و پاکـــی است

زندگی، مـــوهبت عرضه شده بر من انسان خاکـــی است

زندگی، قطعه سرودی زیباست
که چکاوک خواند
که به وجدت آرد به سرشاخه امید و رجا

زندگی، راز فـروزندگی خورشید است

زندگی، اوج درخشندگــــــی مهتــاب است

زندگی، شاخه گلی در دست است که بدان عشق سراپا مست است

زندگی، طعــم خوش زیستن است،
شور عشقی برانگیختن است

زندگی، درک چرا بودن است،
گام زدن در ره آسودن است

زندگی، مزه طعم شکلات به مذاق طفل است. به، که چقدر شیـــرین است

زندگی،خاطره یک شب خوش،
زیر نور مهتاب،
روی یک نیمکت چوبی سبز،
ثبت در سینه است

زندگی، خانه تکانی است.
هر از چندگاهی از غبار اندوه

زندگی، گـوش سپردن به اذان صبح است که نوید صبـح است

زندگی، گاه شده است خوش نیاید به مذاق

زندگی، گاه شده است که برد بیراهم

زندگی، هر چه که هست، طعـــم خوبی دارد،

رنگ خوبــــی دارد

عاشقانه - عاشقانه های مختلف
نگارش یافته توسط آیدا   
21 فروردین 1390 ساعت 02:26

زندگی، ارزش آنرا دارد که به آن فکـر کنی

زندگی، ارزش آنرا دارد که ببویی اش چون گل،
که بنوشی اش چون شهد

زندگی، بغض فـروخورده نیست

زندگی، داغ جگــــر گـــوشه نیست

زندگی، لحظه دیدار گلــی خفته در گهــــواره است

زندگی، شوق تبسم به لب خشکیده است

زندگی، جـــرعه آبی است به هنگامه ظهر در بیابانی داغ

زندگی، دست نوازش به ســر نوزادی است

زندگی، بوسه به لبهای گلی است که به شوقت همه شب بیدارست

زندگی، شـــوق وصال یار است

زندگی، لحظه دیدار به هنگامــــــه یاس

زندگی، تکیه زدن بر یــار است

زندگی، چشمه جــوشان صفا و پاکـــی است

زندگی، مـــوهبت عرضه شده بر من انسان خاکـــی است

زندگی، قطعه سرودی زیباست
که چکاوک خواند
که به وجدت آرد به سرشاخه امید و رجا

زندگی، راز فـروزندگی خورشید است

زندگی، اوج درخشندگــــــی مهتــاب است

زندگی، شاخه گلی در دست است که بدان عشق سراپا مست است

زندگی، طعــم خوش زیستن است،
شور عشقی برانگیختن است

زندگی، درک چرا بودن است،
گام زدن در ره آسودن است

زندگی، مزه طعم شکلات به مذاق طفل است. به، که چقدر شیـــرین است

زندگی،خاطره یک شب خوش،
زیر نور مهتاب،
روی یک نیمکت چوبی سبز،
ثبت در سینه است

زندگی، خانه تکانی است.
هر از چندگاهی از غبار اندوه

زندگی، گـوش سپردن به اذان صبح است که نوید صبـح است

زندگی، گاه شده است خوش نیاید به مذاق

زندگی، گاه شده است که برد بیراهم

زندگی، هر چه که هست، طعـــم خوبی دارد،

رنگ خوبــــی دارد

 

منبع: وبلاگ پزشکیار



طبقه بندی: شعر غمگین، 
برچسب ها: شعر، اشعار مختلف، زنـــــــــــــــــدگی،  
نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 24 فروردین 1390 توسط Nima .h | نظرات ()
یه اتاقی باشه گرمه گرم.
یه اتاقی باشه گرمه گرم..روشنه روشن..
تو باشی..منم باشم..
کف اتاق سنگ باشه..سنگ سفید..
تو منو بغلم کنی که نترسم..که سردم نشه..که نلرزم..
تو تکیه دادی به دیوار..پاهاتم دراز کردی..
منم اومدم نشستم جلوت..بهت تکیه دادم..
با پاهات محکم منو گرفتی..دو تا دستتم دورم حلقه کردی..
بهت می گم چشماتو می بندی؟
میگی اره بعد چشماتو می بندی ...

بهت می گم برام قصه می گی؟ تو گوشم؟
می گی اره..بعد شروع می کنی اروم اروم تو گوشم قصه گفتن..
یه عالمه قصه طولانی و بلند که هیچ وقت تموم نمی شن..
می دونی؟
می خوام رگ بزنم..رگ خودمو..مچ دست چپمو..یه حرکت سریع..
یه ضربه عمیق..بلدی که؟
ولی تو که نمی دونی می خوام رگمو بزنم..تو چشماتو بستی..نمی بینی..


من تیغو از جیبم در میارم..نمی بینی که..سریع می برم..نمی فهمی..
خون فواره می زنه..رو سنگای سفید..نمی فهمی که..دستم می سوزه ..
لبمو گاز می گیرم که نگم اااخ..که چشماتو باز نکنی..که منو نبینی..که نفهمی..

تو هنوز داری قصه می گی..چه قشنگه..نه؟
من شلوارک پامه..دستمو می ذارم رو زانوم..خون میاد از دستم..میریزه..
رو زانوم..از زانوم میریزه رو سنگا..قشنگه مسیر حرکتش..نه؟
حیف که چشمات بسته است و نمی تونی ببینی..
تو بغلم کردی..می بینی که سرد شدم..محکم تر بغلم میکنی که گرم بشم..
می بینی نا منظم نفس می کشم..تو دلت میگی آخی دوباره نفسش گرفت..
می بینی هر چی محکم تر بغلم می کنی سرد تر میشم..
می بینی دیگه نفس نمی کشم..
چشماتو باز میکنی می بینی من مردم..
می دونی؟
من می ترسیدم خودمو بکشم..
از سرد شدن ..از تنهایی مردن..
از خون دیدن..میترسیدم..
وقتی بغلم کردی دیگه نترسیدم..
مردن خوب بود..ارومه اروم...
گریه نکن دیگه..من که دیگه نیستم..
که وقتی اشکتو میبینم چشماتو بوس کنم..
بگم خوشگل شدیاااا..
که همون جوری وسط گریه هات بخندی..

گریه نکن دیگه خب؟ دلم می شکنه..
دل روح نازکه.. نشکونش..خب؟


طبقه بندی: شعر غمگین،  شعر عاشقانه، 
نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 6 خرداد 1388 توسط Nima .h | نظرات ()
تقصیر عشق بود ( قیصر امین پور )
باران گرفت نیزه و قصد مصاف کرد
آتش نشست و خنجر خود را غلاف کرد
گویی که آسمان سر نطقی فصیح داشت
با رعد سرفه های گران سینه صاف کرد
تا راز عشق ما به تمامی بیان شود
با آب دیده آتش دل ائتلاف کرد
جایی دگر برای عبادت نیافت عشق
آمد به گرد طایفه ی ما طواف کرد
اشراق هر چه گشت ضریحی دگر نیافت
در گوشه ای ز مسجد دل اعتکاف کرد
تقصیر عشق بود که خون کرد بی شمار
باید به بی گناهی دل اعتراف کرد


طبقه بندی: شعر عاشقانه،  شعر غمگین، 
نوشته شده در تاریخ سه شنبه 15 اردیبهشت 1388 توسط Nima .h | نظرات ()
اگر دل دلیل است ....( قیصر امین پور )

سراپا اگر زرد پژمرده ایم
ولی دل به پاییز نسپرده ایم
چو گلدان خالی ، لب پنجره
پر از خطارات ترک خورده ایم
اگر داغ دل بود ، ما دیده ایم
اگر خون دل بود ، ما خورده ایم
اگر دل دلیل است ، آورده ایم
اگر داغ شرط است ، ما برده ایم
اگر دشنه ی دشمنان ، گردنیم !
اگر خنجر دوستان ، گرده ایم !
گواهی بخواهید ، اینک گواه :
همین زخمهایی که نشمرده ایم !
دلی سربلند و سری سر به زیر
از این دست عمری به سر برده ایم



طبقه بندی: شعر عاشقانه،  شعر غمگین، 
نوشته شده در تاریخ سه شنبه 15 اردیبهشت 1388 توسط Nima .h | نظرات ()
آواز عاشقانه ( قیصر امین پور )
آواز عاشقانه ی ما در گلو شکست
حق با سکوت بود ، صدا در گلو شکست
دیگر دلم هوای سرودن نمی کند
تنها بهانه ی دل ما در گلو شکست
سربسته ماند بغض گره خورده در دلم
آن گریه های عقده گشا در گلو شکست
ای داد، کس به داغ دل باغ دل نداد
ای وای ، های های عزا در گلو شکست
آن روزهای خوب که دیدیم ، خواب بود
خوابم پرید و خاطره ها در گلو شکست
" بادا " مباد گشت و " مبادا " به باد رفت
" آیا " ز یاد رفت و " چرا " در گلو شکست
فرصت گذشت و حرف دلم ناتمام ماند
نفرین و آفرین و دعا در گلو شکست
تا آمدم که با تو خداحافظی کنم
بغضم امان نداد و خدا .... در گلو شکست


طبقه بندی: شعر عاشقانه،  شعر غمگین، 
نوشته شده در تاریخ سه شنبه 15 اردیبهشت 1388 توسط Nima .h | نظرات ()
مرگ رنگ ( سهراب سپهری )

رنگی کنار شب
بی حرف مرده است
مرغی سیاه آمده از راه های دور
می خواند از بلندی بام شب شکست
سرمست فتح آمده از راه
این مرغ غم پرست
در این شکست رنگ
از هم گسسته رشته ی هر آهنگ
تنها صدای مرغک بی بک
گوش سکوت ساده می آراید
با گوشوار پژوک
مرغ سیاه آمده از راههای دور
بنشسته روی بام بلند شب شکست
چون سنگ ‚ بی تکان
لغزانده چشم را
بر شکل های در هم پندارش
خوابی شگفت می دهد آزارش
گلهای رنگ سرزده از خاک های شب
در جاده ای عطر
پای نسیم مانده ز رفتار
هر دم پی فریبی این مرغ غم پرست
نقشی کشد به یاری منقار
بندی گسسته است
خوابی شکسته است
رویای سرزمین
افسانه شکفتن گلهای رنگ را
از یاد برده است
بی حرف باید از خم این ره عبور کرد
رنگی کنار این شب بی مرز مرده است



طبقه بندی: شعر غمگین، 
نوشته شده در تاریخ سه شنبه 15 اردیبهشت 1388 توسط Nima .h | نظرات ()
(تعداد کل صفحات:4)      1   2   3   4  

موضوعات
پیوندهای روزانه
مطالب اخیر
آرشیو مطالب
نویسندگان
ابر برچسب ها
نظر سنجی

آمار سایت

شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic