تبلیغات
Mooshoolina - مطالب داستان کودکانه

Mooshoolina

حاضر جوابی یک دانش آموز!!

حاضر جوابی یک دانش آموز!!

عکاس سر کلاس درس آمده بود تا از بچه‌هاى کلاس عکس یادگارى بگیرد...

عکاس سر کلاس درس آمده بود تا از بچه‌هاى کلاس عکس یادگارى بگیرد. معلم هم داشت همه بچه‌ها را تشویق می‌کرد که دور هم جمع شوند.

معلم گفت: ببینید چقدر قشنگه که سال‌ها بعد وقتى همه‌تون بزرگ شدید به این عکس نگاه کنید و بگوئید : این احمده، الان دکتره. یا اون مهرداده، الان وکیله
یکى از بچه‌ها از ته کلاس گفت: این هم آقا معلمه، الان مُرده!!


گردآوری:گروه سرگرمی سیمرغ


طبقه بندی: داستان کودکانه، 
برچسب ها: داستان، داستان کودکانه، داستان طنز، حاضر جوابی یک دانش آموز!!،  
نوشته شده در تاریخ شنبه 31 اردیبهشت 1390 توسط Nima .h | نظرات ()
فوتبالیست کوچولو

این داستان  واسه اونایی که دلشون قد یه دریاست

 

در تمام تمرین‌ها سنگ تمام می‌گذاشت اما چون جثه اش نصف سایر بچه‌های تیم بود تلاش‌هایش به جایی نمی‌رسید. در تمام بازی‌ها ورزشكار امیدوار ما روی نیمكت كنار زمین می‌نشست اما اصلا پیش نمی‌آمد كه در مسابقه ای بازی كند. این پسر بچه با پدرش تنها زندگی می‌كرد و رابطه ویژه ای بین آن دو وجود داشت. گرچه پسر بچه همیشه هنگام بازی روی نیمكت كنار زمین می‌نشست اما پدرش همیشه در بین تماشاچیان بود و به تشویق او می‌پرداخت. این پسر در هنگام ورود به دبیرستان هم لاغر ترین دانش آموز كلاس بود. اما پدرش باز هم او را تشویق می‌كرد كه به تمرین‌هایش ادامه دهد. گرچه به او می‌گفت كه اگر دوست ندارد مجبور نیست این كار را انجام دهد.

اما پسر كه عاشق فوتبال بود تصمیم داشت آن را ادامه بدهد. او در تمام تمرین‌ها تلاشش را تا حد نهایت انجام میداد به امید اینكه وقتی بزرگتر شد بتواند در مسابقات شركت كند. در مدت چهار سال دبیرستان او در تمام تمرین‌ها شركت می‌كرد اما همچنان یك نیمكت نشین باقی ماند. پدر وفا دارش همیشه در بین تماشاچیان بود و همواره او را تشویق می‌كرد. پس از ورود به دانشگاه پسر جوان تصمیم داشت باز هم فوتبال را ادامه دهد و مربی هم با تصمیم او موافقت كرد زیرا او همیشه با تمام وجود در تمرین‌ها شركت می‌كرد و علاوه بر آن به سایر بازیكنان روحیه می‌داد. این پسر در مدت چهار سال دانشگاه هم در تمامی‌تمرین‌ها شركت كرد اما هرگز در هیچ مسابقه ای بازی نكرد. در یكی از روزهای آخر مسابقه‌های فصلی فوتبال زمانی كه پسر برای آخرین مسابقه به محل تمرین می‌رفت مربی با یك تلگرام پیش او آمد. پسر جوان آرام تلگرام را خواند و سكوت كرد. او در حالی كه سعی می‌كرد آرام باشد زیر لب گفت: پدرم امروز صبح فوت كرده است. اشكالی ندارد امروز در تمرین شركت نكنم؟ مربی دستش را با مهربانی روی شانه‌های پسر گذاشت و گفت: پسرم این هفته استراحت كن. حتی برای آخرین بازی در روز شنبه هم لازم نیست بیایی. روز شنبه فرا رسید. پسر جوان به آرامی ‌وارد رختكن شد و وسایلش را كناری گذاشت. مربی و بازیكنان از دیدن دوست وفادارشان حیرت زده شدند. پسر جوان به مربی گفت: لطفا اجازه بدهید من امروز بازی كنم. فقط همین یك روز را. مربی وانمود كرد كه حرف‌های او را نشنیده است. امكان نداشت او بگذارد ضعیف ترین بازیكن تیمش در مهم ترین مسابقه بازی كند. اما پسر جوان شدیدا اصرار می‌كرد. مربی در نهایت دلش به حال او سوخت و گفت: باشد می‌توانی بازی كنی. مربی و بازیكنان و تماشاچیان نمی‌توانستند آنچه را كه می‌دیدند باور كنند. این پسر كه هرگز پیش از آن در مسابقه ای بازی نكرده بود تمام حركاتش به جا و مناسب بود.
 
تیم مقابل به هیچ ترتیبی نمی‌توانست او را متوقف سازد. او می‌دوید پاس می‌داد و به خوبی دفاع می‌كرد. در دقایق پایانی بازی او پاسی داد كه منجر به برد تیم شد. بازیكنان او را روی دستهایشان بالا بردند و تماشاچیان به تشویق او پرداختند. آخر كار وقتی تماشاچیان ورزشگاه را ترك كردند مربی دید كه پسر جوان تنها در گوشه ای نشسته است. مربی گفت: پسرم من نمی‌توانم باور كنم. تو فوق العاده بودی. بگو ببینم چه طور توتنستی به این خوبی بازی كنی؟ پسر در حالی كه اشك چشمانش را پر كرده بود پاسخ داد: می‌دانید كه پدرم فوت كرده است. آیا می‌دانستید او نابینا بود؟ سپس لبخند كم رنگی بر لبانش نشست و گفت: پدرم به عنوان تماشاچی در تمام مسابقه‌ها شركت می‌كرد. اما امروز اولین روزی بود كه او می‌توانست به راستی مسابقه را ببیند و من می‌خواستم به او نشان دهم كه می‌توانم خوب بازی كنم.



طبقه بندی: داستان کودکانه، 
برچسب ها: داستان، داستان کودکانه، فوتبالیست کوچولو،  
نوشته شده در تاریخ دوشنبه 8 فروردین 1390 توسط Nima .h | نظرات ()
پسرك ناشنوا
پیرمرد هر بار كه می خواست اجرت پسرك واكسی كر و لال را بدهد، جمله ای را برای خنداندن او بر روی اسكناس می نوشت. این بار هم همین كار را كرد.
پسرك با اشتیاق پول را گرفت و جمله ای را كه پیرمرد نوشته بود، خواند. روی اسكناس نوشته شده بود: وقتی خیلی پولدار شدی به پشت این اسكناس نگاه كن. پسر با تعجب و كنجكاوی اسكناس را برگرداند تا به پشت آن نگاه كند. پشت اسكناس نوشته شده بود: كلك، تو كه هنوز پولدار نشدی!
پسرك خندید با صدای بلند؛ هرچند صدای خنده خود را نمی شنید..
__________________
بشر چه قدر به درمان عشق درمانده است ؟

مـگر چه قدر از این عمر بی ثمر مانده ست ؟


طبقه بندی: داستان کوتاه،  داستان غمگین،  داستان کودکانه، 
نوشته شده در تاریخ دوشنبه 11 خرداد 1388 توسط Nima .h | نظرات ()
بستنی پسر بچه
پسر بچه ای وارد یك بستنی فروشی شد پشت میزی نشست.
پیشخدمت یك لیوان آب برایش آورد.پسر بچه پرسید یك بستنی میوه ای چند است؟
پیشخدمت پاسخ داد 50 سنت پسر بچه دستش را در جیبش كرد وشروع به شمردن كرد
بعد پرسید یك بستنی ساده چند است؟
در همین حال تعدادی از مشتریان در انتظار میز خالی بودند.
پیشخدمت با عصبانیت پاسخ داد 35 سنت پسر دوباره سكه هایش را شمرد وگفت لطف كنید یك
بستنی ساده پیشخدمت بستنی را آورد و به دنبال كار خود رفت.
وقتی پیشخدمت بازگشت از آنچه دید حیرت كرد.آنجا در كنار ظرف خالی بستنی 2سكه 5 سنتی
و 5 سكه یك سنتی گذاشته شده بود برای انعام پیشخدمت



طبقه بندی: داستان کوتاه،  داستان غمگین،  داستان کودکانه، 
نوشته شده در تاریخ دوشنبه 11 خرداد 1388 توسط Nima .h | نظرات ()
موضوعات
پیوندهای روزانه
مطالب اخیر
آرشیو مطالب
نویسندگان
ابر برچسب ها
پیوند ها
نظر سنجی

آمار سایت