تبلیغات
Mooshoolina - مطالب مطالب آموزنده

Mooshoolina

قیصر در هزاره سوم!!
قیصربود توی خیابان داشت راه می رفت که خواهرش را با یک پسر دید! داشتند گل میگفتند و گل می شنیدند. دست کرد توی جبیبش. ضامن دار زنجان نبود!؟ نگاه کرد. نگاه کرد. نگاه کرد. چشم هایش خسته شد. گذاشت رفت. هیچ چیز نگفت.هزاره سوم بود.

قیصربود توی خیابان داشت راه می رفت که دید پنج تا جوان یک پیر مرد را گرفته اند زیر مشت و لگد. دِ بزن! دست کشید به گردنش. دید رگ کلفت اصلاً از آنجارفته. نگاه کرد. نگاه کرد. نگاه کرد. چشم هایش خسته شد. گذاشت رفت. هیچ چیز نگفت. هزاره سوم بود.


قیصربود. پیچید توی کوچه شان. شب بود. ملول بود. منگ بود. دیر وقت بود. دید یک پیرزن توی زباله دارد دنبال نان خشک و غذای پسمانده می گردد. دستش را بردکلید را از جیب در آورد که دید دسته کلید لای یک گله اسکناس پنج هزارتومانی گم شده. نگاه نکرد! نگاه نکرد! نگاه نکرد! چشم هایش خسته نشد. رفتتو. در را بست. هیچ چیز به خودش نگفت. هزاره سوم بود.


قیصربود. توی تاکسی یه جغله بچه می گفت:"مفهوم واژه ها عوض شده. برای شما وطن مفهومی داشت که برایش می مردید. شما برای چه چیزهایی می مردید. برای خاک؟"قیصر دست کرد توی سینه اش که مفهوم وطن را، حتی به زبان اشک و خون به اونشان بدهد. دید سینه اش خالی از رازهای قدیمی است. نگاه کرد. نگاه کرد.نگاه کرد. چشم هایش خسته شد. از ماشین پیاده شد. هیچ چیز نگفت. هزاره سوم بود.


قیصربود. شب آمد خانه. با زنش نشستن پای کامپیوتر. چت کردن. عکس یه غریبه آمدتوی "روم" زنش. رگ کلفت گردن محو شده بود. زنش برایش از مفهوم زندگی مدرن گفت. قیصر رفت گنجه قدیمی را بگردد ببیند چیزی از آن همه غیرتی که پنهانکرده بود، باقی مانده یا نه. نگاه کرد. نگاه کرد. نگاه کرد. چشم هایش خسته شد. رفت بخوابد. هیچ چیز نگفت. هزاره سوم بود.


قیصربود. روز تولد دخترش بود. دخترش پرید بغل پدر که خرج افتادی. جشن تولدداریم. چیزی نیست. چهل، پنجاه تا دختر و پسرن. دختره 16 سالگی اش را جشنمی گرفت. پرسید:"پسر ها کی اند؟" دختر گفت:"خبری نیست. دوست های دوست هایم هستند." خانه را روی سرشان برداشتند. موزیک تند بود. ترکاندند. قیصر دست کشید به سبیل هایش. دید خون نمی چکد. نگاه کرد. نگاه کرد. نگاه کرد. چشمهایش خسته شد. هیچ چیز نگفت. هزاره سوم بود.


قیصربود. آمد خانه. پی این بود به سگش غذا بدهد. یک سگ زینتی خیلی خوشگل! ازاین پا کوتاه ها و مو بلند ها با ده تا زیمبل و زیمبو آویزان از بدنش. یک دفعه یک گربه آمد طرفش. سگ قیصر در رفت!؟ نگاه کرد. نگاه کرد. نگاه کرد.چشم هایش خسته شد. نه به گربه نه به سگ هیچ چیز نگفت. هزاره سوم بود.


قیصربود. شب آمد خانه. پسرش هنوز نیامده بود. دم دمای صبح آمد. صورتش تغییرکرده بود. قیصر پرسید:"رفتی سلمونی؟" پسرش گفت:" سلمونی نه. صد دفعه گفتم دوره سلمونی ها دیگر تمام شد. بگو موسسه زیبایی." سر میز شام خیلی تو نخ پسره بود. آخرش هم فهمید هر چی هست در منطقه ابروست. بله، دستکاری شده بود. شبیه زنش. شبیه دخترش. نگاه کرد. نگاه کرد. نگاه کرد. هیچ چیز نگفت.رفت خوابید. هزاره سوم بود.


همسایه جلوی قیصر را گرفت. گفت:" می گویند بچه ات همیشه تو فضا است. از پنجره اتاقش همیشه دود به هواست. سرخ پوست شده؟" قیصر گفت:" به مولا می کشمش."آمد خانه پسره را خواست. هر چه گفت، پسره کتمان کرد. قیصر گفت:"مدرک دارم که تو فضا دیدنت. فقط بگو این فضا که پاتوق تو شده، قبلاً اسمش چی بود؟"این بار پسر قیصر باباشو نگاه کرد. نگاه کرد. نگاه کرد. هیچ چیز نگفت.لبخندی زد که یعنی خیلی پرتی. رفت خوابید. هزاره سوم بود.


قیصررفت مانتو فروشی. یک مانتو کوتاه خرید. آورد خانه. گذاشت جلویش و تا آنجاکه می توانست مانتو را نصیحت کرد. بیچاره مانتو از فرط خجالت آنقدر بزرگشد که توی تن همه گریه می کرد. من می خواستم مطلبم را با امیدواری به آخربرسانم. قیصر را که دیدم با موی فشن و ریش لنگری و النگو بسته به مچ، حالاهزاره سوم را هم اگر ببینم، جرش می دهم.


قیصر: فرمون! کجایی که داداشتو مسخره می کنن؟



طبقه بندی: مطالب آموزنده،  مطالب طنز، 
نوشته شده در تاریخ شنبه 2 خرداد 1388 توسط Nima .h | نظرات ()
عشق و ازدواج یعنی چه!!!

شاگرد از استادش پرسید: عشق چیست؟
استاد در جواب گفت:به گندم زار برو و پر خوشه ترین شاخه را بیاور.
اما هنگام عبور از گندم زار به یاد داشته باش که نمی توانی به عقب برگردی تا خوشه ای
بچینی.
شاگرد به گندم زار رفت و پس از مدتی طولانی برگشت.
استاد پرسید: چه اوردی؟
و شاگرد با حسرت جواب داد: هیچ!
هر چه جلوتر میرفتم خوشه های پر پشت تری می دیدم و به امید پیدا کردن
پر پشت ترین تا انتهای گندم زار رفتم.
استاد گفت: عشق یعنی همین!


شاگرد پرسید: پس ازدواج چیست؟
استاد گفت: به جنگل برو و بلند ترین درخت را بیاور.
اما به خاطر داشته باش که باز هم نمی تونی به عقب برگردی!!
شاگرد رفت و پس از مدت کوتاهی با درختی برگشت.
استاد از او ماجرا را پرسید و شاگرد در جواب گفت:
به جنگل رفتم و اولین درخت بلندی را که دیدم انتخاب کردم.
به سبب انکه ترسیدم اگر جلو بروم باز هم دست خالی برگردم.
استاد گفت: ازدواج یعنی همین!



طبقه بندی: مطالب آموزنده، 
نوشته شده در تاریخ دوشنبه 28 اردیبهشت 1388 توسط Nima .h | نظرات ()
13 تجربه از یك كارمند دولت

در صورتی كه كارمند دولت هستید حتما از این تجربیات استفاده كنید:

 

1- در یك سیستم دولتی؛ سعی كنید «لال بودن» را تمرین كنید! این تمرین در میزان عزیز بودن شما بسیار موثر است.

2- در یك سیستم دولتی؛ هیچگاه كارمندان را با یكدیگر مقایسه نكنید؛ چون قطعا شاهد تبعیض خواهید بود.

3- در یك سیستم دولتی؛ اگر مدیرتان 3 یا 4 ایراد دارد انتظار رفتنش را نكشید، چون قطعا نفر بعدی او 43 ایراد دارد!

4- در یك سیستم دولتی؛ می توانید با كارهای كم و كوچك، محبوبیت فراوانی به دست آورید؛ فقط كافی است «زبان» خود را تقویت كنید!

5- دریك سیستم دولتی؛ ممكن است كه هر چه بیشتر كار كنید، بیشتر خوار و خفیف باشید

6- در یك سیستم دولتی؛ با اشكالات سازمانتان بسازید و هرگز آنها را با مدیرتان در میان نگذارید؛ درغیر این صورت یك مشكل دیگر به سازمان اضافه می شود.. آن مشكل، شما هستید!

 7-در یك سیستم دولتی؛ اشتباهات یك مدیر را هیچگاه به مدیر دیگر نگویید؛ در غیر اینصورت بجای یك مدیر، دو مدیر در مقابل شما موضع گیری خواهند كرد.

8- در یك سیستم دولتی؛ با انجام كارهای مختلف و فعالیتهای به موقع، نظم شما تشخیص داده نمی شود؛ بلكه برای این كار راههای ساده تری هم هست. مثلا فقط كافیست همیشه میز كارتان را منظم نگه دارید!

9- در یك سیستم دولتی؛ اضافه بر كارهای معمول كار اضافه ای انجام ندهید؛ در غیر اینصورت انتظار پاداش بیشتری نیز نداشته باشید.

10- در یك سیستم دولتی؛ همیشه حرفها (فرمایشات) مدیرتان را تایید كنید، حتی اگر از نظر او «ماست، سیاه باشد!»

11- در یك سیستم دولتی؛ تنها كاری كه واجب است سریع انجام دهید، كاری است كه مدیر شما شخصا از شما خواسته است.

 12-در یك سیستم دولتی؛ تنها انگیزه ای كه می تواند شما را وادار به كار كند «كسب روزی حلال» است.

13- در یك سیستم دولتی؛ آسه برو، آسه بیا، كه گربه شاخت نزنه؛ مگر اینكه با گربه نسبتی داشته باشید!



طبقه بندی: مطالب آموزنده، 
نوشته شده در تاریخ پنجشنبه 10 اردیبهشت 1388 توسط Nima .h | نظرات ()
موضوعات
پیوندهای روزانه
مطالب اخیر
آرشیو مطالب
نویسندگان
ابر برچسب ها
پیوند ها
نظر سنجی

آمار سایت