تبلیغات
Mooshoolina - مطالب داستانهای قدیمی

Mooshoolina

کـــــوزۀ تــــــرکـــــــــ خــــــورده
در افسانه ای هندی آمده است که مردی هر روز دو کوزه بزرگ آب به دوانتهای چوبی می بست...چوب را روی شانه اش می گذاشت و برای خانه اش آب می برد.

یکی از کوزه ها کهنه تر بود و ترک های کوچکی داشت. هربار که مرد مسیر خانه اش را می پیمود نصف آب کوزه می ریخت.

مرد دو سال تمام همین کار را می کرد. کوزه سالم و نو مغرور بود که وظیفه ای را که به خاطر انجام آن خلق شده به طورکامل انجام می دهد. اما کوزه کهنه و ترک خورده شرمنده بود که فقط می تواندنصف وظیفه اش را انجام دهد. هر چند می دانست آن ترک ها حاصل سال ها کار است.

کوزه پیر آنقدر شرمنده بود که یک روز وقتی مرد آماده می شد تا از چاه آب بکشد تصمیم گرفت با او حرف بزند : " از تو معذرت می خواهم. تمام مدتی که از من استفاده کرده ای فقط از نصف حجم من سود برده ای...فقط نصف تشنگی کسانی را که در خانه ات منتظرند فرو نشانده ای. "

مرد خندید و گفت: " وقتی برمی گردیم با دقت به مسیر نگاه کن. "

موقع برگشت کوزه متوجه شد که در یک سمت جاده...سمت خودش... گل ها و گیاهان زیبایی روییده اند.

مرد گفت: " می بینی که طبیعت در سمت تو چقدر زیباتر است؟ من همیشه می دانستم که تو ترک داری و تصمیم گرفتم از این موضوع استفاده کنم. این طرف جاده بذر سبزیجات و گل پخش کردم و تو هم همیشه و هر روز به آنها آب می دادی. به خانه ام گل برده ام و به بچه هایم کلم و کاهو داده ام. اگر تو ترک نداشتی چطور می توانستی این کار را بکنی؟ "


طبقه بندی: داستانهای قدیمی، 
برچسب ها: کـــــوزۀ تــــــرکـــــــــ خــــــورده،  
نوشته شده در تاریخ یکشنبه 1 آبان 1390 توسط Nima .h | نظرات ()
چنگیزخان مغول و شاهین پرنده
یک روز صبح، چنگیزخان مغول و درباریانش برای شکار بیرون رفتند. همراهانش تیرو کمانشان را برداشتند و چنگیزخان شاهین محبوبش را روی ساعدش نشاند. شاهین از هر پیکانی دقیق تر و بهتر بود، چرا که می توانست در آسمان بالا برود و آنچه را ببیند که انسان نمی دید.

آن روز با وجود تمام شور و هیجان گروه، شکاری نکردند. چنگیزخان مایوس به اردو برگشت، اما برای آنکه ناکامی اش باعث تضعیف روحیه ی همراهانش نشود، از گروه جدا شد و تصمیم گرفت تنها قدم بزند.

بیشتر از حد در جنگل مانده بودند و نزدیک بود خان از خستگی و تشنگی از پا در بیاید. گرمای تابستان تمام جویبارها را خشکانده بود و آبی پیدا نمی کرد، تا اینکه رگه ی آبی دید که از روی سنگی جاری بود. خان شاهین را از روی بازویش بر زمین گذاشت و ظرف نقره ی کوچکش را که همیشه همراهش بود، برداشت. پرشدن ظرف مدت زیادی طول کشید، اما وقتی می خواست آن را به لبش نزدیک کند، شاهین بال زد و جام را از دست او بیرون انداخت.

چنگیز خان خشمگین شد، اما شاهین حیوان محبوبش بود، شاید او هم تشنه اش بود. جام را برداشت، خاک را از آن زدود و دوباره پر کرد.

اما جام تا نیمه پر نشده بود که شاهین دوباره آن را پرت کرد و آبش را بیرون ریخت. چنگیزخان حیوانش را دوست داشت، اما می دانست نباید بگذارد کسی به هیچ شکلی به او بی احترامی کند، چرا که اگر کسی از دور این صحنه را می دید، بعد به سربازانش می گفت که فاتح کبیر نمی تواند یک پرنده ی ساده را مهار کند.

این بار شمشیر از غلاف بیرون کشید، جام را برداشت و شروع کرد به پر کردن آن. یک چشمش را به آب دوخته بود و دیگری را به شاهین. همین که جام پر شد و می خواست آن را بنوشد، شاهین دوباره بال زد و به طرف او حمله آورد. چنگیزخان با یک ضربه ی دقیق سینه ی شاهین را شکافت.

ولی دیگرجریان آب خشک شده بود. چنگیزخان که مصمم بود به هر شکلی آب را بنوشد، از صخره بالا رفت تا سرچشمه را پیدا کند. اما در کمال تعجب متوجه شد که آن بالا برکه ی آب کوچکی است و وسط آن، یکی از سمی ترین مارهای منطقه مرده است. اگر از آب خورده بود، دیگر در میان زندگان نبود. خان شاهین مرده اش را در آغوش گرفت و به اردوگاه برگشت. دستور داد مجسمه ی زرینی از این پرنده بسازند و روی یکی از بال هایش حک کنند:

یک دوست، حتی وقتی کاری می کند که دوست ندارید، هنوز دوست شماست.
و بر بال دیگرش نوشتند:
هر عمل از روی خشم، محکوم به شکست است.


طبقه بندی: داستانهای قدیمی، 
برچسب ها: داستان، داستان قدیمی، چنگیزخان مغول و شاهین پرنده،  
نوشته شده در تاریخ جمعه 11 شهریور 1390 توسط Nima .h | نظرات ()
حکایت رضا شاه و عسکر گاریچی

یک بار رضاشاه میشنوه که عسکرگاریچی کرایه زیاد میگیره.

خودش رو به شکل یه سرباز درمیاره سرشو میتراشه و میره سوار گاری عسکر میشه بعد سر صحبت وا میکنه و میگه:

چقدر کرایه میگیری؟ میگه: حدس بزن، رضاشاه میگه: 2 قرون میگیری؟ میگه: برو بالاتر، میگه 4 قرون، میگه برو بالاتر، میگه: یه تومن میگیری؟میگه برو بالاتر میگه: 2 تومن؟ میگه: برو بالاتر، میگه: 5تومن؟! میگه همینجا واستا بزن قدش،

بعد عسکر میگه: خوب آشخور درجت چیه؟ میگه: حدس بزن، میگه: تو سربازی، میگه: برو بالاتر، میگه: تو یه گروهبانی؟ میگه: برو بالاتر، میگه: تو یه استواری؟ میگه: برو بالاتر، میگه: نکنه یه سرهنگی؟ میگه برو بالاتر، میگه: نکنه سرلشگری؟ میگه: برو بالاتر، میگه: نکنه خود رضاشاهی؟! میگه: آره همینجا واستا بزن قدش.

بعد رضاشاه میگه: میبنم که زرد شدی! میگه برو بالاتر، میگه: داری میلرزی؟ میگه برو بالاتر. میگه: عرق هم که کردی! میگه: برو بالاتر، میگه: نکنه به خودت هم ریدی؟! میگه: آره همینجا واستا. بزن قدش!!!



طبقه بندی: داستان آموزنده،  داستان کوتاه،  داستان ایرانی،  داستانهای از یاد رفته،  داستانهای قدیمی،  داستانهای واقعی، 
نوشته شده در تاریخ سه شنبه 15 اردیبهشت 1388 توسط Nima .h | نظرات ()
احوال پرسی حاکم از بهلول

آورده‌اند که روزی حاکم به بهلول گفت چطور است حال تو آیا خوشحال هستی؟

 

بهلول گفت: تا موقعی‌که ریاست و تشخص نداشته و امور مسلمانان را به‌عهده نگرفته‌ام بسیار خوشوقت و راحت هستم.

حاکم گفت: آیا می‌دانی اگر به عدل و انصاف بین مسلمانان رفتار نمائی این خود عبادت است.

بهلول گفت می‌دانم ولی خلیفه که من باید از او مطابعت نمایم او خود این مقام را غصب نموده و خلافت حق اولاد علی (ع) است.

حاکم گفت آیا دوست می‌داری که همیشه سالم و تن درست باشی؟

بهلول گفت نه:

به جهت آنکه اگر همیشه در عافیت و آسایش باشیم میل آمال و آرزوهای دنیوی و خواهش‌های نفسانی در من قوت و شدت پیدا کرده و مرا از انجام وظایف روحانی حقیقت خود مانع خواهد بود پس سعادت



طبقه بندی: داستانهای قدیمی، 
نوشته شده در تاریخ سه شنبه 11 فروردین 1388 توسط Nima .h | نظرات ()
موضوعات
پیوندهای روزانه
مطالب اخیر
آرشیو مطالب
نویسندگان
ابر برچسب ها
پیوند ها
نظر سنجی

آمار سایت