تبلیغات
Mooshoolina - مطالب ابر داستان

Mooshoolina

پررو بازیه دیگه !!!
یه کلاغ و یه خرس سوار هواپیما بودن کلاغه سفارش چایی میده چایی رو که میارن یه کمیشو میخوره باقیشو می پاشه به مهموندار
مهموندار میگه چرا این کارو کردی؟
کلاغه میگه دلم خواست پررو بازیه دیگه پررو بازی! چند دقیقه میگذره باز کلاغه سفارش نوشیدنی میده باز یه کمیشو میخوره باقیشو میپاشه به مهموندار
مهموندار میگه : چرا این کارو کردی؟
کلاغ میگه دلم خواست پررو بازیه دیگه پررو بازی !
بعد از چند دقیقه کلاغه چرتش میگیره
خرسه که اینو میبینه به سرش میزنه که اونم یه خورده تفریح کنه …
مهموندارو صدا میکنه میگه یه قهوه براش بیارن قهوه رو که میارن
یه کمیشو میخوره باقیشو میپاشه به مهموندار مهموندار میگه چرا این کارو کردی؟
خرسه میگه دلم خواست پررو بازیه دیگه پررو بازی
اینو که میگه یهو همه مهموندارا میریزن سرش و کشون کشون تا دم در هواپیما میبرن که
بندازنش بیرون خرسه که اینو میبینه شروع به داد و فریاد میکنه
کلاغه که بیدار شده بوده بهش میگه: آخه خرس گنده تو که بال نداری مگه
مجبوری پررو بازی دربیاری!!!!!!!!



طبقه بندی: داستان طنز، 
برچسب ها: داستان، داستان طنز، پررو بازیه دیگه !!!،  
نوشته شده در تاریخ یکشنبه 20 شهریور 1390 توسط Nima .h | نظرات ()
رستوران مبتکر
یکی از غذاخوری‌های بین‌راه بر سر در ورودی با خط درشت نوشته بود:

 شما در این مکان
غذا میل بفرمایید، ما پول آن را از نوه شما دریافت خواهیم کرد.

راننده‌ای با خواندن این تابلو اتومبیلش را فوراً پارک کرد و وارد شد و ناهار مفصلی سفارش داد و نوش‌جان کرد.

بعد از خوردن غذا سرش را پایین انداخت که بیرون برود، ولی دید که خدمتگزار با صورتحسابی بلند بالا جلویش سبز شده است. با تعجب گفت:
 مگر شما ننوشته‌اید که پول غذا را از نوه من خواهید گرفت؟!

خدمتگزار با لبخند جواب داد: چرا قربان، ما پول غذای امروز شما را از نوه‌تان خواهیم گرفت،         
   ولی این صورتحساب مال مرحوم پدربزرگ شماست.


طبقه بندی: داستان طنز، 
برچسب ها: داستان، داستان طنز، رستوران مبتکر،  
نوشته شده در تاریخ جمعه 11 شهریور 1390 توسط Nima .h | نظرات ()
چنگیزخان مغول و شاهین پرنده
یک روز صبح، چنگیزخان مغول و درباریانش برای شکار بیرون رفتند. همراهانش تیرو کمانشان را برداشتند و چنگیزخان شاهین محبوبش را روی ساعدش نشاند. شاهین از هر پیکانی دقیق تر و بهتر بود، چرا که می توانست در آسمان بالا برود و آنچه را ببیند که انسان نمی دید.

آن روز با وجود تمام شور و هیجان گروه، شکاری نکردند. چنگیزخان مایوس به اردو برگشت، اما برای آنکه ناکامی اش باعث تضعیف روحیه ی همراهانش نشود، از گروه جدا شد و تصمیم گرفت تنها قدم بزند.

بیشتر از حد در جنگل مانده بودند و نزدیک بود خان از خستگی و تشنگی از پا در بیاید. گرمای تابستان تمام جویبارها را خشکانده بود و آبی پیدا نمی کرد، تا اینکه رگه ی آبی دید که از روی سنگی جاری بود. خان شاهین را از روی بازویش بر زمین گذاشت و ظرف نقره ی کوچکش را که همیشه همراهش بود، برداشت. پرشدن ظرف مدت زیادی طول کشید، اما وقتی می خواست آن را به لبش نزدیک کند، شاهین بال زد و جام را از دست او بیرون انداخت.

چنگیز خان خشمگین شد، اما شاهین حیوان محبوبش بود، شاید او هم تشنه اش بود. جام را برداشت، خاک را از آن زدود و دوباره پر کرد.

اما جام تا نیمه پر نشده بود که شاهین دوباره آن را پرت کرد و آبش را بیرون ریخت. چنگیزخان حیوانش را دوست داشت، اما می دانست نباید بگذارد کسی به هیچ شکلی به او بی احترامی کند، چرا که اگر کسی از دور این صحنه را می دید، بعد به سربازانش می گفت که فاتح کبیر نمی تواند یک پرنده ی ساده را مهار کند.

این بار شمشیر از غلاف بیرون کشید، جام را برداشت و شروع کرد به پر کردن آن. یک چشمش را به آب دوخته بود و دیگری را به شاهین. همین که جام پر شد و می خواست آن را بنوشد، شاهین دوباره بال زد و به طرف او حمله آورد. چنگیزخان با یک ضربه ی دقیق سینه ی شاهین را شکافت.

ولی دیگرجریان آب خشک شده بود. چنگیزخان که مصمم بود به هر شکلی آب را بنوشد، از صخره بالا رفت تا سرچشمه را پیدا کند. اما در کمال تعجب متوجه شد که آن بالا برکه ی آب کوچکی است و وسط آن، یکی از سمی ترین مارهای منطقه مرده است. اگر از آب خورده بود، دیگر در میان زندگان نبود. خان شاهین مرده اش را در آغوش گرفت و به اردوگاه برگشت. دستور داد مجسمه ی زرینی از این پرنده بسازند و روی یکی از بال هایش حک کنند:

یک دوست، حتی وقتی کاری می کند که دوست ندارید، هنوز دوست شماست.
و بر بال دیگرش نوشتند:
هر عمل از روی خشم، محکوم به شکست است.


طبقه بندی: داستانهای قدیمی، 
برچسب ها: داستان، داستان قدیمی، چنگیزخان مغول و شاهین پرنده،  
نوشته شده در تاریخ جمعه 11 شهریور 1390 توسط Nima .h | نظرات ()
مراتب ایمان .. .. ..
مراتب ایمان :

روزی چهار مرد و یک زن کاتولیک در باری ، مشغول نوشیدن قهوه بودند.

...یکی از مردها گفت : من پسری دارم که کشیش است. هرجا که میرود مردم او را "پدر" خطاب میکنند.

مرد دوم گفت : من هم پسری دارم که اسقف است و وقتی جایی میرود مردم به او میگویند " سرورم"!

مرد سوم گفت " پسر من کاردینال است و وقتی وارد جایی میشود مردم او را "عالیجناب" صدا میکنند.

مرد چهارم گفت : پسر من پاپ است و وقتی جایی میرود او را "قدیس بزرگ" خطاب میکنند!

زن حاضر در جمع نگاهی به مردان کرد و گفت : من یک دختر دارم. 178 سانت قدش است ، بسیار خوش هیکل ، دور کمرش 61، دور باسنش 92 سانت ، با موهای بلوند و چشمهای روشن .

وقتی وارد جایی میشود همه میگویند : " خدای من


طبقه بندی: داستان طنز، 
برچسب ها: داستان، داستان طنز، مراتب ایمان .. .. ..،  
نوشته شده در تاریخ یکشنبه 30 مرداد 1390 توسط Nima .h | نظرات ()
مردی در چاه

روزی مردی داخل چاهی افتاد و بسیار دردش آمد

یک روحانی او را دید و گفت :حتما گناهی انجام داده ای

یک دانشمند عمق چاه و رطوبت خاک آن را اندازه گرفت

یک روزنامه نگار در مورد دردهایش با او مصاحبه کرد

یک یوگیست به او گفت : این چاله و همچنین دردت فقط در ذهن تو هستند در واقعیت وجود ندارند

یک پزشک برای او دو قرص آسپرین پایین انداخت

یک پرستار کنار چاه ایستاد و با او گریه کرد

یک روانشناس او را تحریک کرد تا دلایلی را که پدر و مادرش او را آماده افتادن به داخل چاه کرده بودند پیدا کند

یک تقویت کننده فکر او را نصیحت کرد که : خواستن توانستن است

یک فرد خوشبین به او گفت : ممکن بود یکی از پاهات رو بشکنی

سپس فرد بیسوادی گذشت و دست او را گرفت و او را از چاه بیرون آورد


http://up98.org/upload/server1/01/j/jbi73t500saczha8m0pv.jpg




طبقه بندی: داستان کوتاه، 
برچسب ها: داستان، داستان كوتاه، مردی در چاه،  
نوشته شده در تاریخ جمعه 28 مرداد 1390 توسط Nima .h | نظرات ()
داستان کوتاه درخشش سپید و خنک معشوق
داشتم می رفتم سفر و از همسرم خواستم که مثل همیشه بعد از دعاش به عنوان نگاهبان من پیشونیم رو ببوسه.

و بعد سوار قطار شدم.

...

وقتی قطار به ته دره سقوط کرد.

همه مردند و من هم مردم.

از بالا تلاش دکترها رو می دیدم.

بعد از 2 ساعت دکترها گفتند بی فایده ست و رفتند.

و من یاد بوسه همسرم افتادم. و در همین لحظه از بالا دیدم که نوری از پیشانی من بیرون امد و به قلبم فرو رفت.

2 دقیقه بعد صدای فریاد پرستاری که بالا سرم بود رو شنیدم که دکترها رو صدا می کرد، اما صدای فرشته مرگ که کنار پرستار بود بیشتر بود که با نگاه نافذش رو به من گفت: خوب از دستم در رفتی ها.

شانس آوردی که قدرت من از قدرت عشق کمتره.

http://www.faupload.com/upload/90/Mordad/1-5/er917jiym2ry34o331l7.jpg


طبقه بندی: داستان عاشقانه، 
برچسب ها: داستان، داستان عاشقانه، قدرت عشق،  
نوشته شده در تاریخ سه شنبه 4 مرداد 1390 توسط Nima .h | نظرات ()
بوسه

دست به سینه به چارچوب‌ پنچره تكیه داده بود

و مناظر زیبا را از نظر می گذراند.

آن دور ها درختی را دید كه سال ها قبل زیر سایه ی

آن نشسته و

 اولین بوسه ی عشق را از لب معشوق

چشیده بود.

و بقیه بوسه ها كه همه از روی هوس بود!!!



طبقه بندی: داستان عاشقانه، 
برچسب ها: داستان، داستان عاشقانه، بوسه،  
نوشته شده در تاریخ پنجشنبه 5 خرداد 1390 توسط Nima .h | نظرات ()
پرنده ، نرم و زیبا

مادر : نمی تواند جای دیگری برود آخر پیدایش می کنی غصه نخور!

گفتم : آخه چطوری؟ اون پرنده ایی زیبا بود که پرواز کرد و رفت.

مادر گفت برادرت گوش به بازیست ، بدل نگیر او عاشق پرنده تو بود نمی دانست پرنده قفس را دوست ندارد و خواهد پرید .

باز هم باید شاد باشی که پنجره بسته بود .

در خیالم صدای پرنده را آهسته شنیدم  که می گفت :

در قفس هستم !

دست دراز کن و مرا بردار

دست دراز کردم و پرنده را برداشتم و به مادر نشان دادم. چه نرم و زیبا بود! آرام در گوش

پرنده زمزمه کردم :

عجب کلکی هستی!!

 

زیبا تبریزی



طبقه بندی: داستان کوتاه، 
برچسب ها: داستان، داستان کوتاه، پرنده، نرم و زیبا،  
نوشته شده در تاریخ پنجشنبه 5 خرداد 1390 توسط Nima .h | نظرات ()
به احترام پدرم

نزدیك عملیات بود و موهای سرم بلند شده بود باید كوتاهش می‌كردم مانده بودم معطل توی آن برهوت كه سلمانی از كجا پیدا كنم. تا اینكه خبردار شدم كه یكی از پیرمردهای گردان یك ماشین سلمانی دارد و صلواتی مو‌ها را اصلاح می‌كند.


رفتم سراغش دیدم كسی زیر دستش نیست طمع كردم و جلدی با چرب زبانی قربان صدقه اش رفتم و نشستم زیر دستش. اما كاش نمی‌نشستم. چشم تان روز بد نبیند با هر حركت ماشین بی اختیار از زور درد از جا می‌پریدم.

ماشین نگو تراكتور بگو.

به جای بریدن موها، غلفتی از ریشه و پیاز می‌كندشان!

از بار چهارم هر بار كه از جا می‌پریدم با چشمان پر از اشك سلام می‌كردم.

پیرمرد دو سه بار جواب سلامم را داد اما بار آخر كفری شد و گفت: «تو چت شده سلام می‌كنی؟ یكبار سلام می‌كنند.»

گفتم: «راستش به پدرم سلام می‌كنم.»

پیرمرد دست از كار كشید و با حیرت گفت: «چی؟ به پدرت سلام می‌كنی؟ كو پدرت؟»

اشك چشمانم را گرفت و گفتم:

«هر بار كه شما با ماشین تان موهایم را می‌كنید، پدرم جلوی چشمم می‌آید و من به احترام بزرگ تر بودنش سلام می‌كنم!»

پیرمرد اول چیزی نگفت. اما بعد پس گردنی جانانه‌ای خرجم كرد و گفت: «بشكنه این دست كه نمك نداره...»

مجبوری نشستم وسیصد، چهارصد بار دیگر به آقا جانم سلام كردم تا كارم تمام شد.


منبع: تابناک


طبقه بندی: داستانهای واقعی، 
برچسب ها: داستان، داستان واقعی، داستان جبهه و جنگ، به احترام پدرم،  
نوشته شده در تاریخ دوشنبه 2 خرداد 1390 توسط Nima .h | نظرات ()
روح !!!!!
قلمی که با جان خود بروی کاغذی سفید حرکت میکند، بدان روح میبخشد...

و از نظر من تکه گچی که بروی تخته سیاه کشیده میشود به آن روح میبخشد...

و دستی که برگ کتابی را با هر محتوی ورق میزند به آن روح میبخشد...

تاریکی غریبانه شب ، هستی ستاره را روح میبخشد و شرشر آب تلاطم آبشار را...

و به نظر من هرآنچه را که میشنوم به تراوشات ذهنی من روح میبخشد...

آری روح میبخشد...




از نظر من کردار و گفتار هر فرد به شخصیت او روح میبخشد...گاهی اوقات آدم هایی رو میبینم که نظراتشون، خطی مشی فکریشون و حتی نوع فکر کردن و نگاه کردن به اطرافشون هم با من فرق داره.گاهی اوقات در درونم به قدری بهشون خرده میگیرم که گویا تنها نظر خودم و دیدگاه خودم درسته..حالا این دیدگاه در مورد هر پدیده و هر مسئله ای که میخواد باشه...با یه نیشخند و نگاه عاقل اندر ازشون میگذرم و به خیال خودشون رهاشون میکنم...ولی صادقانه باید که به راسخ بودن بعضی ها در عمل و کردارشون احسنت گفت..باور درست یا غلط، ولی بهش ایمان کامل دارن...از نظر من غلط بودن باور اهمیتی نداره و اون چیزی که از اونها در نظر من ارزشمند هست ایمان و باورشون در مورد همون باور غلطه..(البته از دیدگاه من غلط!). به خودم که نگاه میکنم خیلی از مواقع تحمل شنیدن حرف و صدای مخالف رو ندارم...شاید در من تبدیل شده به یک عادت..عادتی که شاید از روز اول هم بهانه خوبی براش نداشتم...اما چند وقتیه میخوام سعی کنم که به صداهایی غیر صدای خودم هم گوش کنم..میخوام سعی کنم...حالا میخواد هر چیزی و به هر میزان چرند و چرت و پرت که باشه..اما میخوام یه مقدار گوش کنم..فقط گوش کنم...واقعاً گوش دادن چقدر لذت داره..گاهی اوقات اونقدر دوست داری صدای خودت رو بشنوی که از محیط اطرافت غافل میشی...چه چیزهایی که لای همون چرت و پرت ها نهفته است که صدای تو اونها رو خفه میکنه...گاهی وقت ها چرندیاتی رو میشنوی که تورو تا عمق خودت فرو میبره و باعث میشه که برای یه لحظه هم که شده فکر کنی...آخ که بعضی وقت ها سکوت چقدر قشنگه...دوست دارم ازین به بعد بیشتر ساکت باشم و بشنوم...اونقدر بشنوم، اونقدر بشنوم تا به جایی برسم که یهو از ته دلم داد بزنم...اونقدر بشنوم تا جایی که حرفی داشته باشم برای گفتن...حرفی داشته باشم که بدون نفی کردن و نهی کردن چیز و کس دیگه درونم رو بریزه بیرون و گوش شنوا داشته باشه برای گوش دادن.میخوام پر از لبریز بشم...

میخوام عین سگ شریف و باوفایی باشم که در ازای لطف و محبت صاحبش یه دمی براش تکون میده...نه مثل الاغی که خودش را با بارش میندازه تو رودخونه غافل از اینکه باری که برداشته چیه...


..........................چند لحظه سکوت...........................

سکوت...منو به فکر فرو میبره در مورد اونچه که دارم مینویسم.شرافت و وفای سگ منو به فکر فرو میبره که چقدر بعضی وقتها بی شرف و بی وفا بودم.و الاغ بودن اون الاغ منو به فکر فرو میبره که به راستی گاهی اوقات خر ترین الاغ روی زمین بودم!!! فکر کنم ماجرای سگ با وفای با شرافت و الاغ بی بصیرت و بی کفایت!! یه مقدار بیشتر به فکر کردن نیاز داره.....بهتره قلم رو بزارم زمین یه مقدار بیشتر فکر کنم...آره...تو سکوت و تو خلوت خودم فکر کنم.....


منبع


طبقه بندی: داستان آموزنده، 
برچسب ها: داستان، داستان اموزنده، روح !!!!!،  
نوشته شده در تاریخ دوشنبه 2 خرداد 1390 توسط Nima .h | نظرات ()
(تعداد کل صفحات:11)      1   2   3   4   5   6   7   ...  

موضوعات
پیوندهای روزانه
مطالب اخیر
آرشیو مطالب
نویسندگان
ابر برچسب ها
پیوند ها
نظر سنجی

آمار سایت