تبلیغات
Mooshoolina - مطالب ابر شعرهای مختلف

Mooshoolina

دنبال خدا نگرد!

به دنبال خدا نگرد خدا در بیابان های خالی از انسان نیست
خدا در جاده های تنهای بی انتها نیست
به دنبالش نگرد


خدا در نگاه منتظر کسی است که به دنبال خبری از توست
خدا در قلبی است که برای تو می تپد
خدا در لبخندی است که با نگاه مهربان تو جانی دوباره می گیرد

خدا آن جاست
در جمع عزیزترین هایت

خدا در دستی است که به یاری می گیری
در قلبی است که شاد می کنی
در لبخندی است که به لب می نشانی
خدا در بتکده و مسجد نیست
گشتنت زمان را هدر می دهد
خدا در عطر خوش نان است
خدا در جشن و سروری است که به پا می کنی
خدا را در کوچه پس کوچه های درویشی و دور از انسان ها جست و جو مکن
خدا آن جا نیست

او جایی است که همه شادند
و جایی است که قلب شکسته ای نمانده

در نگاه پرافتخار مادری است به فرزندش
در نگاه عاشقانه زنی است به همسرش
باید از فرصت های کوتاه زندگی جاودانگی را جست
زندگی چالشی بزرگ است
مخاطره ای عظیم
فرصت یکه و یکتای زندگی را
نباید صرف چیزهای کم بها کرد
چیزهای اندک که مرگ آن ها را از ما می گیرد
زندگی را باید صرف اموری کرد که مرگ نمی تواند آن ها را از ما بگیرد
زندگی کاروان سرایی است که شب هنگام در آن اتراق می کنیم
و سپیده دمان از آن بیرون می رویم
فقط چیزهایی اهمیت دارند
چیزهایی که وقت کوچ ما از خانه بدن با ما همراه باشند
همچون معرفت بر الله و به خود آیی


دنیا چیزی نیست که آن را واگذاریم
دنیا چیزی است که باید آن را برداریم و با خود همراه کنیم
سالکان حقیقی می دانند که همه آن زندگی باشکوه هدیه ای از طرف خداوند و بهره خود را از دنیا فراموش نمی کنند
کسانی که از دنیا روی برمی گردانند
نگاهی تیره و یأس آلود دارند
آن ها دشمن زندگی و شادمانی اند

خداوند زندگی را به ما نبخشیده است تا از آن روی برگردانیم
سرانجام خداوند از من و تو خواهد پرسید: آیا «زندگی» را «زندگی کرده ای»؟


عزیز من
مرگ نیز پاره ای از این زندگی با شکوه است.
حتی مرگ را نیز باید جشن گرفت.
مرگ،
قله زندگی ست.
اگر زندگی را به تمامی زیسته باشی،
آنگاه ، زیستن تو، رستن تو
و مرگ تو نیز، پرواز توست.

 

نویسنده: ناشناس



برچسب ها: شعرهای مختلف، شعر پرمعنا، دنبال خدا نگرد!،  
نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 25 اسفند 1389 توسط Nima .h | نظرات ()
وقتی چشمات پر خوابه

 

نمیدونی وقتی چشمات پر خوابه

به چه رنگه ، به چه حاله

مثل یك جام شرابه

نمیدونی چه عمیقه ، چه سخنگو

مثل اشعار مسیحایی حافظ یه كتابه

نمیدونی كه چه رنگه چه قشنگه

مثل یك جام بلوره

شایدم چشمه نوره ، زر نابه ...

نمیدونی كه دل من توی اون چشمای شوخت

روی اون بركه آروم یه حبابه

نمیدونی و دیگری هم نمیدونه كه یه دنیا توی اون چشم سیاهه

هر كی گفته ، هر كی میگه ، همه حرفه

تو رو میخواد بفریبه ...

جز دل من كه پر از عشق و جنونه

حرف اون چشم سیارو

دل دیگه نمیدونه

چشم دیگه نمیخونه ...


شعر از : هما میرافشار



برچسب ها: شعرهای مختلف، شعر عاشقانه، وقتی چشمات پر خوابه،  
نوشته شده در تاریخ پنجشنبه 21 بهمن 1389 توسط Nima .h | نظرات ()
کل کل حمید مصدق و فروغ فرخزاد در شعر معروف سیب
»حمید مصدق خرداد ۱۳۴۳»

تو به من خندیدی و نمی دانستی
من به چه دلهره از باغچه همسایه سیب را دزدیدم

باغبان از پی من تند دوید
سیب را دست تو دید
غضب آلود به من کرد نگاه
سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاک
و تو رفتی و هنوز،
سالهاست که در گوش من آرام آرام
خش خش گام تو تکرار کنان می دهد آزارم
و من اندیشه کنان غرق در این پندارم
که چرا باغچه کوچک ما سیب نداشت




«جواب زیبای فروغ فرخ زاد به حمید مصدق
«


من به تو خندیدم
چون که می دانستم
تو به چه دلهره از باغچه همسایه سیب را دزدیدی
پدرم از پی تو تند دوید
و نمی دانستی باغبان باغچه همسایه
پدر پیر من است
من به تو خندیدم
تا که با خنده تو پاسخ عشق تو را خالصانه بدهم
بغض چشمان تو لیک لرزه انداخت به دستان من و
سیب دندان زده از دست من افتاد به خاک
دل من گفت: برو
چون نمی خواست به خاطر بسپارد گریه تلخ تو را….
و من رفتم و هنوز سالهاست که در ذهن من آرام آرام
حیرت و بغض تو تکرار کنان
می دهد آزارم
و من اندیشه کنان غرق در این پندارم
که چه می شد اگر باغچه خانه ما سیب نداشت


برچسب ها: مطالب مختلف، شعرهای مختلف، مطالب مربوط به شاعران، شاعر شناسی، کل کل حمید مصدق و فروغ فرخزاد در شعر معروف سیب،  
نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 13 بهمن 1389 توسط Nima .h | نظرات ()
نبود سالی که ما راحت شویم ((شعر طنز))
 

نبود سالی که ما راحت شویم از این ریاضی


بشیم راحت،بریم یک گوشه ای از مدرسه،در حال بازی


از اول تا دوازده او به همراه کتاب ها


دروس مشترک کلیه ی رشته ها بود این ریاضی


ریاضت داد ما را!سالها سال.


دوازده را گذر کردم بدون این که یک مشکل بر آید


رسیدم من به سیزده


به روز امتحان دیدم بروبچ را که سرهاشانبه پائین


کتابی را درون دست آنها ؛با تنی لرزان


صدای غرش آقا معلم، شروع شد.پشت این میزها بشینید


همه دست ها به بالا، ناله ها،فریاد.


معلم جان نگاهت را از این تنها نویسان دور مگردان


معلم با نگاهی خشم آلود،ورق ها را به روی میز انداخت.


شروع امتحان بود:


دوازده تا سوال و من اول تا دوازده را نوشتم.


نمی دانم صحیح بود یا غلط بود


ورق ها را گرفت آقا معلم:تمام شد؛


یک به یک، پشت سر هم،بچه ها، رو سوی در کردند و رفتند.


همه پشت در مدرسه بودند شاد و خندان


که امروز این ریاضی تحفه ای بود.

قبولیم


برچسب ها: شعرهای مختلف، شعر زمان مدرسه، شعر طنز ریاضی، نبود سالی که ما راحت شویم ((شعر طنز))،  
نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 6 بهمن 1389 توسط Nima .h | نظرات ()
مدیونم((شعر غمگین عاشقانه))
همیشه هرجا که بودم
از تو آروم می گرفتم

اگه هم صدام سکوت بود
با سکوت از تو می گفتم

همیشه هرجا که رفتم
آخر جاده تو بودی

اونکه با دل خستگی هاش
دل به من داده تو بودی


تو که بودی بهترین بود
بودنت بهشت ترین بود

تو نبودی می بریدم
به جهنم می رسیدم

حالا هرجایی که هستی
پیش هرکی که نشستی

خوب بدون که توی قلبم
ضربان بودن هستی


همیشه هرجا که هستم
اگه بی جون اگه خسته ام

با غرور یا که شکسته ام
تن به بیگانه نمی دم

با تموم نامیدی
دل به دستای تو بستم


می نویسم تا بدونی
واسه تو ای آسمونی

پشت ابرا هم که باشی
واسه من رنگین کمونی

از همیشه تا نهایت
به تو مدیونم و دستات

نفسم رو از تو دارم
تو و گرمای نفس هات


تو که باشی میشه پر زد
میشه به کودکی سر زد

میشه حتی توی رویا
خونه ی خدارو در زد


میشه بود و بهترین بود
با تو آواره ترین بود

تو زمین باشی بهشت هم
آرزوشه کاش زمین بود


تو که باشی میشه بودش
پای عشق و تار و پودش

میشه قصه رو شروع کرد
یکی بود یکی نبودش


قصه ی خوش رنگ چشمات
تا همیشه موندگاره

شب میاد به عکس ماهت
چشماتم روز و میاره



برچسب ها: شعرهای مختلف، شعر عاشقانه، شعر غمگین عاشقانه، مدیونم،  
نوشته شده در تاریخ سه شنبه 21 دی 1389 توسط Nima .h | نظرات ()
دنبال خدا نگرد!

به دنبال خدا نگرد خدا در بیابان های خالی از انسان نیست
خدا در جاده های تنهای بی انتها نیست
به دنبالش نگرد


خدا در نگاه منتظر کسی است که به دنبال خبری از توست
خدا در قلبی است که برای تو می تپد
خدا در لبخندی است که با نگاه مهربان تو جانی دوباره می گیرد

خدا آن جاست
در جمع عزیزترین هایت

خدا در دستی است که به یاری می گیری
در قلبی است که شاد می کنی
در لبخندی است که به لب می نشانی
خدا در بتکده و مسجد نیست
گشتنت زمان را هدر می دهد
خدا در عطر خوش نان است
خدا در جشن و سروری است که به پا می کنی
خدا را در کوچه پس کوچه های درویشی و دور از انسان ها جست و جو مکن
خدا آن جا نیست

او جایی است که همه شادند
و جایی است که قلب شکسته ای نمانده

در نگاه پرافتخار مادری است به فرزندش
در نگاه عاشقانه زنی است به همسرش
باید از فرصت های کوتاه زندگی جاودانگی را جست
زندگی چالشی بزرگ است
مخاطره ای عظیم
فرصت یکه و یکتای زندگی را
نباید صرف چیزهای کم بها کرد
چیزهای اندک که مرگ آن ها را از ما می گیرد
زندگی را باید صرف اموری کرد که مرگ نمی تواند آن ها را از ما بگیرد
زندگی کاروان سرایی است که شب هنگام در آن اتراق می کنیم
و سپیده دمان از آن بیرون می رویم
فقط چیزهایی اهمیت دارند
چیزهایی که وقت کوچ ما از خانه بدن با ما همراه باشند
همچون معرفت بر الله و به خود آیی


دنیا چیزی نیست که آن را واگذاریم
دنیا چیزی است که باید آن را برداریم و با خود همراه کنیم
سالکان حقیقی می دانند که همه آن زندگی باشکوه هدیه ای از طرف خداوند و بهره خود را از دنیا فراموش نمی کنند
کسانی که از دنیا روی برمی گردانند
نگاهی تیره و یأس آلود دارند
آن ها دشمن زندگی و شادمانی اند

خداوند زندگی را به ما نبخشیده است تا از آن روی برگردانیم
سرانجام خداوند از من و تو خواهد پرسید: آیا «زندگی» را «زندگی کرده ای»؟


عزیز من
مرگ نیز پاره ای از این زندگی با شکوه است.
حتی مرگ را نیز باید جشن گرفت.
مرگ،
قله زندگی ست.
اگر زندگی را به تمامی زیسته باشی،
آنگاه ، زیستن تو، رستن تو
و مرگ تو نیز، پرواز توست.

 

نویسنده: ناشناس



برچسب ها: شعرهای مختلف، شعرهای پر معنا، دنبال خدا نگرد!،  
نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 15 دی 1389 توسط Nima .h | نظرات ()
حسنی به روایت امروز
 

حسنی نگو جوون بگو
علاف و چش چرون بگو
موی ژلی ،ابرو کوتاه ،زبون دراز ، واه واه واه
نه سیما جون ،نه رعنا جون
نه نازی و پریسا جون
هیچ کس باهاش رفیق نبود
تنها توی کافی شاپ
نگاه می کرد به بشقاب !
باباش می گفت : حسنی می ری به سر بازی ؟
نه نمی رم نه نمی رم
به دخترا دل می بازی ؟!
نه نمی دم نه نمی دم

گل پری جون با زانتیا
ویبره می رفت تو کوچه ها

گلیه چرا ویبره میری ؟
دارم میرم به سلمونی
که شب برم به مهمونی
گلی خانوم نازنین با زانتیای نقطه چین
یه کمی به من سواری می دی ؟!
نه که نمی دم
چرا نمی دی ؟
واسه اینکه من قشنگم ، درس خونم وزرنگم
اما تو چی ؟
نه کا رداری ؟ نه مال داری ؟ فقط هزار خیال داری
موی ژلی ،ابرو کوتاه ، زبون دراز ،واه واه واه

در واشد و پریچه
با ناز اومد توو کوچه
پری کوچولو ، تپل مپولو ، میای با من بریم بیرون ؟
مامان پری ،از اون بالا
نگاه می کرد توو کوچه را
داد زد وگفت : اوی ! بی حیا
برو خونه تون تورا بخدا
دختر ریزه میزه
حسابی فرز وتیزه
اما تو چی ؟
نه کار داری ؟ نه مال داری ؟ فقط هزار خیال داری
موی ژلی ،ابرو کوتاه ،زبون دراز ،واه واه واه

نازی اومد از استخر
تو پوپکی یا نازی ؟
من نازی جوانم
میای بریم کافی شاپ؟
نه جانم
چرا نمی ای ؟
واسه اینکه من صبح تا غروب ،پایین ،بالا ،شمال ،جنوب ،دنبال یک شوهر خوب
اما تو چی ؟

نه کار داری ؟ نه مال داری ؟ فقط هزار خیال داری
موی ژلی ،ابرو کوتاه ،زبون دراز ،واه واه واه
 


حسنی یهو مثه جت
رسید به یک کافی نت
آن شد ورفت تو چت رووم
گپید با صدتا خانووم!
هیشکی نگفت کی هستی ؟
چی کاره ای چی هستی ؟
تو دنیای مجازی
علافی کرد وبازی
خوشحال وشادمونه
رفت ورسید به خونه
باباش که گفت: حسنی برات زن بگیرم ؟
اره می خوام اره میخوام

حسنی اومد موهاشو
یه خورده ابروهاشو
درست وراست وریس کرد
رفت و توو کوچه فیس کرد
یه زن گرفت وشاد شد
زی زی شد و دوماد شد



برچسب ها: شعرهای مختلف، شعر طنز، شعر حسنی، حسنی به روایت امروز،  
نوشته شده در تاریخ پنجشنبه 9 دی 1389 توسط Nima .h | نظرات ()
یک شعر طنز درباره شب یلدا

شب یلدا کـــه رفتم ســــوی خـانه              گرفتـــــــم پرتقـــــــــــــال و هندوانه

خیـــــار و سیب و شیرینی و آجیل              دوتـــــا جعبه انــــــــــــــار دانه دانه

گـــــــز و خربوزه و پشمک که دارم               ز هــــــــر یک خاطراتی جــــــاودانه

شب یلدا بــــــــوَد یا شـــــــام یغما              و یــــــــــــــا هنگــــــــام اجرای ترانه

به گوشم می رسد از دور و نزدیک             نوای دلکـــــــــش چنگ و چغــــــانه

پس از صرف طعام و چــــای و میوه             تقاضــــــــا کردم از عمّـــــــه سمانه

که از عهــــــد کهـــــــــن با ما بگوید            هم از رسم و رســــــــــوم آن زمانه

چه خوش میگفت و ما خوش میشنیدیم    پس از ایشان مرا گـــــــل کرد چانه

نمی دانم چـــــــرا یک دفعـــــه نامِ-            “جنیفر لوپز” آمــــــــــــــــد در میانه

عیالم گفت:خواهــــــــــان منی تو              و یا خواهــــــــان آن مست چمانه؟

به او با شور و شوق و خنده گفتم             عزیزم با اجــــــــازه، هــــــــــر دُوانه!!

نمی دانی چه بلوایی به پـــــا شد            از آن گفتــــــــــــــــار پاک و صادقانه

به خود گفتم که”بانی” این تو بودی           که دست همســـــــرت دادی بهانه

خلاصه آنچنــــــــــــــان آشوب گردید           کـــــــــه از ترسم برون رفتم ز خانه

ز پشت در زدم فریـــــــــــاد و گفتم:            “مدونا” هم کنارش، هر سه وانه!!

و آن شب در به روی مــن نشد باز             شدم چـــــــــون مرغ دور از آشیانه

شب جمعــــــــــــه برای او نوشتم              ندامت نامـــــــــــــه، امّـــا محرمانه

نمی دانم پس از آن نامــــــه دیگر              عیالم کینه بــــــــــــا من داره یا نِه

ولی بگذار- بــــــــــــــا صد بار تکرار-            بگویم آخرین حرفــــــــــــــم همانه!!



برچسب ها: شعرهای مختلف، شعر طنز، شعر طنز درباره شب یلدا،  
نوشته شده در تاریخ سه شنبه 30 آذر 1389 توسط Nima .h | نظرات ()
خانه خدا((شعر مولانا))
آنان که به سر در طلب کعبه دویدند
چون عاقبت الامر به مقصود رسیدند
رفتند
رفتند در آن خانه که بینند خدا را !!
بسیار بجستند خدا را و ندیدند !!
چون معتکف خانه شدند از سر تکلیف !!
ناگاه
ناگاه خطابی هم از آن خانه شنیدند
که ای خانه پرستان چه پرستید گل و سنگ ؟!
آن خانه پرستید که پاکان طلبیدند

مولانا


برچسب ها: شعرهای مختلف، شعر دینی، اشعار مولانا، مولانا جلالدین بلخی، مولانا، شعر مولانا،  
نوشته شده در تاریخ دوشنبه 24 آبان 1389 توسط Nima .h | نظرات ()
فقر
میخواهم بگویم ......

فقر همه جا سر میكشد .......

فقر ، گرسنگی نیست ، عریانی هم نیست ......

فقر ، چیزی را " نداشتن " است ، ولی ، آن چیز پول نیست ..... طلا و غذا نیست .......

فقر ، همان گرد و خاكی است كه بر كتابهای فروش نرفتهء یك كتابفروشی می نشیند ......

فقر ، تیغه های برنده ماشین بازیافت است ،‌ كه روزنامه های برگشتی را خرد میكند ......

فقر ، كتیبهء سه هزار ساله ای است كه روی آن یادگاری نوشته اند .....

فقر ، پوست موزی است كه از پنجره یك اتومبیل به خیابان انداخته میشود .....

فقر ، همه جا سر میكشد ........

فقر ، شب را " بی غذا " سر كردن نیست ..

فقر ، روز را " بی اندیشه" سر كردن است ..


برچسب ها: شعرهای مختلف، شعر غمگین، شعر فقر، فقر،  
نوشته شده در تاریخ پنجشنبه 20 آبان 1389 توسط Nima .h | نظرات ()
موضوعات
پیوندهای روزانه
مطالب اخیر
آرشیو مطالب
نویسندگان
ابر برچسب ها
پیوند ها
نظر سنجی

آمار سایت