تبلیغات
Mooshoolina - مطالب ابر عاشقانه

Mooshoolina

تقدیم به کسی که مرا باور ندارد
بی قرارم ..واسه چشمات

اون نگاهی که به یک دنیا می ارزه

میخوام از تو ..بنویسم

اما اسمت که میاد دستم می لرزه

چیکه چیکه اب شدم من..

وقتی گفتی نمیخوام با تو بمونم..

حالا تنها یه پریشون ..

خیلی وقته که دیگه بی همزبونم

من هنوز از تو میخونم ..عاشقونه

جای دستای تو خالی توی خونه..

خواب چشماتو میبینم فردا افتابیه دنیا

تو میشی تعبیر خوابم می رسم به ارزوهام

میدونم میای دوباره..اسمون افتابی میشه

باز بهار میاد سراغت گلدونای پشت شیشه

چشم به راه تو می مونم اگه می شنوی صدامو

تکیه کن بازم به شونم گوش بده ترانه هامو

یه دریچه مهربونی هدیه کن به خلوت من

نشو با دلم غریبه سر بزن به غربت من

 

 



طبقه بندی: شعر عاشقانه، 
برچسب ها: عاشقانه، تقدیم به کسی که مرا باور ندارد،  
نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 5 مرداد 1390 توسط shohreh | نظرات ()
عاشقانه كوتاه

گاهی که دلم
به اندازه ی تمام غروبها می گیرد
چشمهایم را فراموش می کنم
اما دریغ که گریه ی ، دستانم نیز مرا به تو نمی رساند
من از تراکم سیاه ابرها می ترسم و هیچ کس
مهربانتر از گنجشکهای کوچک کوچه های کودکی ام نیست
و کسی دلهره های بزرگ قلب کوچکم را نمی شناسد
و یا کابوسهای شبانه ام را نمی داند
با این همه ، نازنین ، این تمام واقعه نیست
از دل هر کوه کوره راهی می گذرد
و هر اقیانوس به ساحلی می رسد
و شبی نیست که طلوع سپیده ای در پایانش نباشد
از چهل فصل دست کم یکی که بهار است من هنــوز تورا دارم

 

 



برچسب ها: عاشقانه، عاشقانه كوتاه،  
نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 11 اسفند 1389 توسط Nima .h | نظرات ()
کلینیک خدا!

به کلینیک خدا رفتم تا چکاپ همیشگی ام را انجام دهم، فهمیدم که بیمارم ...

خدا فشار خونم را گرفت، معلوم شد که لطافتم پایین آمده.

زمانی که دمای بدنم را سنجید، دماسنج 40 درجه اضطراب نشان داد.

آزمایش ضربان قلب نشان داد که به چندین گذرگاه عشق نیاز دارم، تنهایی سرخرگهایم را مسدود کرده بود ...

و آنها دیگر نمی توانستند به قلب خالی ام خون برسانند.

به بخش ارتوپد رفتم چون دیگر نمی توانستم با دوستانم باشم و آنها را در آغوش بگیرم.

بر اثر حسادت زمین خورده بودم و چندین شکستگی پیدا کرده بودم ...

فهمیدم که مشکل نزدیک بینی هم دارم، چون نمی توانستم دیدم را از اشتباهات اطرافیانم فراتر ببرم.

زمانی که از مشکل شنوایی ام شکایت کردم معلوم شد که مدتی است که صدای خدا را آنگاه که در طول روز با من سخن می گوید نمی شنوم ...!


خدای مهربانم برای همه این مشکلات به من مشاوره رایگان داد.

 

به شکرانه اش تصمیم گرفتم از این پس تنها از داروهایی که در کلمات راستینش برایم تجویز کرده است استفاده کنم :

هر روز صبح یک لیوان قدردانی بنوشم
قبل از رفتم به محل کار یک قاشق آرامش بخورم
هر ساعت یک کپسول صبر، یک فنجان برادری و یک لیوان فروتنی بنوشم.
زمانی که به خانه برمیگردم به مقدار کافی عشق بنوشم
و زمانی که به بستر می روم دو عدد قرص وجدان آسوده مصرف کنم...
امیدوارم خدا نعمتهایش را بر شما سرازیر کند:
رنگین کمانی به ازای هر طوفان
لبخندی به ازای هر اشک
دوستی فداکار به ازای هر مشکل
نغمه ای شیرین به ازای هر آه
و اجابتی نزدیک برای هر دعا

 

جمله روز : عیب کار اینجاست که من '' آنچه هستم '' را با '' آنچه باید باشم ''اشتباه می کنم ، خیال میکنم آنچه باید باشم هستم، در حالیکه آنچه هستم نباید باشم . زنده یاد احمد شاملو

 

مطلب از: زنده یاد احمد شاملو

منبع: وبلاگ نصرالله قادری



برچسب ها: مطالب مختلف، عاشقانه، عارفانه، کلینیک خدا!،  
نوشته شده در تاریخ دوشنبه 9 اسفند 1389 توسط Nima .h | نظرات ()
عشق جاودانه

عشق واقعی هیچ وقت نمیمیره

این هوس است که کمتر و کمتر میشه واز بین میره

عشق خام وناقص میگه من دوست دارم چون بهت نیاز دارم

ولی عشق کامل و پخته میگه بهت نیاز دارم چون دوست دارم

سرنوشت تعیین میکنه که چه شخصی توزندگیت وارد بشه

اما قلب حکم میکنه که چه شخصی در قلبت بمونه.



برچسب ها: عاشقانه، عاشقانه های کوتاه، عشق جاودانه،  
نوشته شده در تاریخ یکشنبه 1 اسفند 1389 توسط Nima .h | نظرات ()
از دوست داشتن

امشب از آسمان دیده تو
روی شعرم ستاره میبارد

در سکوت سپید کاغذها
پنجه هایم جرقه میکارد

شعر دیوانه تب آلودم
شرمگین از شیار خواهشها

پیکرش را
دوباره می سوزد
عطش جاودان آتشها

آری آغاز دوست داشتن است
گرچه پایان راه ناپیداست

من به پایان دگر نیندیشم
که همین دوست داشتن زیباست

از سیاهی چرا حذر کردن
شب پر از قطره های الماس است

آنچه از شب به جای می ماند
عطر سکر آور گل یاس است

آه بگذار گم شوم
در تو
کس نیابد ز من نشانه من
روح سوزان آه مرطوب من
بوزد بر تن ترانه من

آه بگذار زین دریچه باز
خفته در پرنیان رویا ها

با پر روشنی سفر گیرم
بگذرم از حصار دنیاها

دانی از زندگی چه میخواهم
من تو باشم ‚ تو ‚ پای تا سر تو

زندگی گر هزار باره
بود
بار دیگر تو بار دیگر تو
آنچه در من نهفته دریاییست
کی توان نهفتنم باشد

با تو زین سهمگین طوفانی
کاش یارای گفتنم باشد
بس که لبریزم از تو می خواهم
بدوم در میان صحراها

سر بکوبم به سنگ کوهستان
تن بکوبم به موج دریا ها

بس که لبریزم از تو می خواهم
چون غباری ز خود فرو ریزم
زیر پای تو سر نهم آرام
به سبک سایه تو آویزم

آری آغاز دوست داشتن است
گرچه پایان راه نا پیداست

من به پایان دگر نیندیشم
که همین دوست داشتن زیباست


 

شعر از: فروغ فرخزاد

منبع: شعر نو



برچسب ها: شعر های عاشقانه، عاشقانه، فروغ فرخزاد، شعر نو،  
نوشته شده در تاریخ شنبه 30 بهمن 1389 توسط Nima .h | نظرات ()
نظر عرفا در مورد عشق

 

عشق را از عشقه گرفته اند
وعشقه آن گیاهی است که در باغ پدید اید در بن درخت.
اول بیخ در زمین سفت کند.
سپس سر براورد و خود را در در درخت پیچد
وهمچنان میرود تا جمله ی درخت را فرا گیرد.
وچنانش در شکم کشد که نم در میان رگ درخت نماند.
و هر غذا که به واسطه ی اب و هوا به درخت میرسد به تاراج می برد.
تا انگاه که درخت خشک شود.
همچنان است در عالم انسانیت,که خلاصه ی موجودات است.



برچسب ها: مطالب مختلف، عاشقانه، عارفانه،  
نوشته شده در تاریخ دوشنبه 4 بهمن 1389 توسط Nima .h | نظرات ()
قیمت یک روز بارانی

 

 

یه بعدازظهر دلنشین آفتابی رو چند میخری ؟

قیمت یک روز بارانی چنده ؟

حاضری برای بوکردن یه بنفشه وحشی توی یه صبح بهاری یه تراول بدی ؟

پوستر تمام رخ ماه قیمتش چنده ؟



اگه نصف روز هم بنشینی به نیلوفر سوسنی رنگی که کنار جاده دراومده نگاه کنی بوته اش ازت پول بلیت نمی گیره .

چرا وقتی رعد وبرق می زنه اززیر درخت فرار می کنی ؟!!!

می ترسی برق بگیردت ،
نه ، اون می خواد ابهتش رو نشونت بده . آخه بعضی وقتا یادمون میره چرا بارون می آد . این جوری می خواد بگه که منم هستم .



هیچ وقت شده بگی دستت درد نکنه ؟ شده از خودت بپرسی چرا تموم وجودش رو روی سر ما گریه می کنه ؟



هیچ وقت شده از خورشید بپرسی که وقتی ذره ذره وجودش رو انر‍ژی می کنه و به موجودات می بخشه ماهانه چقدر می گیره ؟


چرا نیلوفر صبح باز می شه و ظهر بسته می شه ؟


بابت این کارش حقوق می گیره ؟


تا حالا شده به خاطر این که زیر یه درخت بنشینی و به آواز بلبل گوش کنی پول بلیت بدی؟ قشنگترین سمفونی طبیعت رو می تونی یه شب مهتابی کنار رودخونه گوش کنی .


قیمت بلیتش دل تومن !


تو که قیمت همه چیز رو با پول می سنجی تا حالا شده از خدا بپرسی قیمت یه دست سالم چنده ؟


چقدر باید بابت اشرف مخلوقات بودنم پرداخت کنم ؟


و خیلی سوال ها مثل این که شاید به ذهن هیچ کدوم مون نرسه .


اون وقت تو موجود خاکی اگه یه روز یکی از دارایی ها رو که داری ازت بگیرن زمین و زمان رو به بد و بیراه می گیری . پشت قباله ات که ننوشتن . اینا همه لطفه ، اگه صاحبش بخواد می تونه همه رو آنی ازت پس بگیره !!

اگه روزی فهمیدی قیمت یه لیتر بارون چنده ؟

قیمت یه ساعت روشنایی خورشید چنده ؟

چقدر باید بابت مکالمه روزانمون به خدا پول بدیم ؟ و...

اون وقت می فهمی که زندگی یعنی چی؟

 

منبع: وبلاگ شفیقه ملایی



برچسب ها: مطالب عاشقانه، عاشقانه، عارفانه،  
نوشته شده در تاریخ پنجشنبه 11 آذر 1389 توسط Nima .h | نظرات ()
داستان عشق

 

 

زنی هنگام بیرون آمدن از خانه، سه پیرمرد با ریش های بلند سفید را دید که جلوی در نشسته اند.


زن گفت: هر چه فکر می کنم شما را نمی شناسم؛ اما باید گرسنه باشید. لطفا" بیاید تو و چیزی بخورید.

آنها پرسیدند: آیا همسرت در خانه است؟

زن گفت: نه .

آنها گفتند: پس ما نمی توانیم بیاییم.


غروب، وقتی مرد به خانه آمد، زنش برای او تعریف کرد که چه اتفاقی افتاده است.

مرد گفت: برو به آنها بگو من خانه هستم و دعوتشان کن.

زن بیرون رفت و آنها را به خانه دعوت کرد.

اما آنها گفتند: ما نمی توانیم باهمدیگر وارد خانه بشویم.

زن پرسید: چرا؟


یکی از پیرمردها در حالی که به دوست دیگرش اشاره می کرد، گفت: اسم این ثروت است و سپس به پیرمرد دیگر رو کرد و گفت: این یکی موفقیت و اسم من هم عشق. برو به همسرت بگو که فقط یکی از ما را برای حضور در خانه انتخاب کند.

زن رفت و آنچه اتفاق افتاده بود را تعریف کرد. شوهر خوشحال شد. گفت: چه خوب! این یه موقعیت عالیست. ثروت را دعوت می کنیم. بگذار بیاید و خانه را لبریز کند!


زن که با انتخاب شوهرش مخالف بود، گفت: عزیزم! چرا موفقیت را دعوت نکنیم؟


دختر خانواده که از آن سوی خانه به حرفهای آنها گوش می داد، نزدیک آمد و پیشنهاد داد: بهتر نیست عشق را دعوت کنیم تا خانه را از وجود خود پر کند؟


شوهر به همسرش گفت: بگذار به حرف دخترمان گوش کنیم پس برو بیرون و عشق را دعوت کن.


زن بیرون رفت و به پیرمردها گفت: آن که نامش عشق است ، بیاید و مهمان ما شود. در حالی که عشق قدم زنان به سوی خانه می رفت، دو پیرمرد دیگر هم دنبال او راه افتادند. زن با تعجب به ثروت و موفقیت گفت: من فقط عشق را دعوت کردم، شما چرا می آیید؟


این بار پیرمردها با هم پاسخ دادند: اگر شما ثروت یا موفقیت را دعوت کرده بودید، دو تای دیگر بیرون می ماندند، اما شما عشق را دعوت کردید، هر کجا او برود، ما هم با او می رویم.

هر کجا عشق باشد، ثروت و موفقیت هم هست!

 

 

منبع: کوچهی کاهگلی



برچسب ها: عاشقانه، عاشقانه های کوتاه، داستان عشق،  
نوشته شده در تاریخ یکشنبه 7 آذر 1389 توسط Nima .h | نظرات ()
فصل پاییز

کوچ غمناکِ پرستوهای شاد

در غروبی پر ملال و بی صدا

خبر عریونی باغ ها رو داد

پاییز اومد اینور پرچین باغ

تا بچینه برگ و بار شاخه ها

کسی از گلها نمیگیره سراغ



بیا در سوگ دلگیر گل سرخ

بخونیم شعری از دیوان گریه

من و تو زاده فصل خزانیم

دو تن پرورده دامان گریه



شده ابری تو فضای سینمون

قصه بی غمگساری های ما

میدونم پایان نداره بعد از این

قصه بی برگ و باری های ما



مینویسم با دل تنگ روی گلبرگ شقایق

فصل دلتنگی پاییز فصل غمگینی عاشق


بیا در سوگ دلگیر گل سرخ
بخونیم شعری از دیوان گریه
من و تو زاده فصل خزانیم
دو تن پرورده ی دامان گریه

پاییزه پاییز عریون
من و تو خسته و گریون

 

منبع: وبلاگ آهنگهای روز



برچسب ها: عاشقانه، شعرهای عاشقانه، فصل پاییز،  
نوشته شده در تاریخ یکشنبه 11 مهر 1389 توسط Nima .h | نظرات ()
کار دل

ای داد دوباره کار دل مشکل شد
نتوان ز حال دل غافل شد

عشقی که به چند خون دل حاصل شد
پامال سبکسران سنگین دل شد

فریدون مشیری



برچسب ها: عاشقانه، عاشقانه کوتاه،  
نوشته شده در تاریخ پنجشنبه 19 فروردین 1389 توسط Nima .h | نظرات ()
موضوعات
پیوندهای روزانه
مطالب اخیر
آرشیو مطالب
نویسندگان
ابر برچسب ها
پیوند ها
نظر سنجی

آمار سایت