تبلیغات
Mooshoolina - مطالب ابر لطیفه

Mooshoolina

دزد بانک و همسر مرد!

 

مردی با اسلحه وارد یك بانك شد و تقاضای پول كرد وقتی پولهارا دریافت كرد رو به یكی از مشتریان بانك كرد و پرسید: آیا شما دیدید كه من از این بانك دزدی كنم؟
مرد پاسخ داد: بله قربان من دیدم سپس دزد اسلحه را به سمت شقیقه مرد گرفت و اورا در جا كشت او مجددا رو به زوجی كرد كه نزدیك او ایستاده بودند و از آنها پرسید آیا شما دیدید كه من از این بانك دزدی كنم؟
مرد پاسخ داد : نه قربان. من ندیدم اما همسرم دید!!



برچسب ها: لطیفه، لطیفه های خانوادگی، دزد بانک و همسر مرد!،  
نوشته شده در تاریخ سه شنبه 24 اسفند 1389 توسط Nima .h | نظرات ()
چندتا جک مخصوص بچه ها به مناسبت روز جهانی کودک

بچه ها در نهار خوری مدرسه به صف ایستاده بودند. سر میز یه سبد سیب بود که روش
نوشته بود : فقط یکی بردارید خدا ناظر شماست. در انتهای میز یک سبد شیرینی
و شکلات بود. یکی از بچه ها روش نوشت : هر چند تا میخواهید بردارید! خدا
مواظب سیب هاست!!!

 

سال 2200 پسره از مامانش میپرسه مامان من چه جوری به دنیا اومدم. مامانش جواب میده از اینترنـت دانلودت کردم

 

سال 2200 پسره از مامانش میپرسه مامان من چه جوری به دنیا اومدم. مامانش جواب میده از اینترنـت دانلودت کردم

 

 

پدر: پسرم این گلها را از کجا آوردی؟پسر: از خونه همسایه.پدر: اون میدونه که تو
گلهاشونو چیدی؟پسر: پس چی که میدونه، تا همین دم در داشت دنبالم میدوید

 

معلم: چرا رفته هستم غلط است؟شاگرد: آقا اجازه، برای اینکه شما هنوز نرفته هستید

 

 

معلمی از دانش آموزانش پرسید : اگر طول اتاقی پنج متر باشد و عرض آن سه متر باشد
من چند سالم هست؟!!!! یکی از دانش آموزان گفت : 48 سالتونه. معلم گفت : از
کجا فهمیدی؟ دانش آموز گفت : از اونجایی که یک پسرخاله دارم نیمچه خل هست
و 24 سال داره. با این حساب شما 48 سال دارید!!!

 

یه روز یه دختر کوچکی در آشپزخانه نشسته بود و به مادرش که داشت آشپزی می کرد
نگاه میکرد. ناگهان متوجه چند تار موی سفید در بین موهای مادرش شد. از
مادرش پرسید : مامان چرا بعضی از تارهای موهای شما سفیده؟
مادرش جواب میده : وقتی تو یه کار بدی انجام میدی یکی از تارای موی من سفید میشه!
دختر کوچولو کمی فکر کرد و گفت: حالا فهمیدم چرا همه موهای مامان بزرگ سفیده!!

 

 

عکاس سر کلاس درس آمده بود تا از بچه ها عکس یادگاری بگیره. معلم هم داشت بچه
ها رو تشویق می کرد که دور هم جمع شوند. معلم گفت : ببینید چقدر قشنگه که
سال ها بعد وقتی همه تون بزرگ شدید به این عکس نگاه کنید و بگویید: این
احمده ، الان دکتره یا اون مهرداده الان وکیله .
یکی از بچه ها از ته کلاس گفت : این هم آقا معلمه الان مرده!!

 

 

معلم:جمع درخت چی میشه
دانش اموز:جنگل؟؟؟؟

 

 

 

 



برچسب ها: لطیفه، جک مخصوص بچه ها، جک بچه ها، جوک مخصوص بچه ها،  
نوشته شده در تاریخ جمعه 16 مهر 1389 توسط Nima .h | نظرات ()
لطیفه های کوتاه (جوکهای با حال)

در یک حرکت انتحاری 70 میلیون ایرانی دست به دست هم دهیم و به سمت خورشید فوت کنیم تا هوا خنک بشه. زمان رو تنظیم کنید: ساعت 12 ظهر فردا... همگی فوت کنید مطمئن باشید تاثیر داره... لطفا اطلاع رسانی کنید.

 

یاد اون روزها بخیر. وقتى من بچه بودم، مادرم یک تومن به من مى داد و مرا به فروشگاه مى فرستاد و من با ٣ کیلو سیب زمینى، دو بسته نان، سه پاکت شیر، یک کیلو پنیر، یک بسته چاى و دوازده تا تخم مرغ به خانه برمى گشتم. اما الان دیگه از این خبرها نیست... !همه جا توى فروشگاه ها دوربین گذاشته اند

 

 

یک روز یک هواپیما از ایران داشته به سمت پاریس میرفته. بعد از چند دقیقه خلبان از بلندگو میگه: خلبان اسپیکینگ مسافران لیسینینگ! موتور چپ هواپیما از کار افتاد ولی شما نگران نباشید من یک خلبان حرفه ای ام و شما رو سالم می رسونم.

دوباره چند دقیقه بعد خلبانه می گه: خلبان اسپیکینگ مسافران لیسینینگ موتور راست هواپیما هم از کار افتاد ولی شما نگران نباشید من حرفه ای ام و و فرودگاه هم نزدیکه.

باز بعد از چند دقیقه اینبار می گه: خلبان اسپیکینگ مسافران لیسینینگ پلیز ریپید افتر می: اشهد ان لا الله الا الله.......

 

 

یه روز یه پیرمردی عزرائیل رو می بینه که داره از دور میادطرفش. ازترس جونش فرارمی کنه می ره داخل یه مهد کودک کنار بچه ها می شینه شروع می کنه به بیسکویت خوردن.
عزرائیل میادپیشش ومیگه: داری چیکار می کنی؟
پیرمرد با صدای بچه گانه میگه: دارم قاقا میخورم.
عزرئیل میگه: پس قاقاتو بخور بریم دَدَر.
 

 

 

به غضنفر میگن اگه یه دختر بهت پا بده چی کار می کنی؟ میگه خوب میدمش به یه جانباز!

 

غضنفر یه تیکه آشغال می پره  تو چشمش . می ره جلوی آینه  تو چشش فوت میكنه. خانمش بهش میگه دیوونه تو فوت نكن بذار اون فوت كنه!

 

به غضنفر میگن نظرت در باره ی توپ فوتبال چیه؟ یه كم فكر می كنه میگه:شطرنج گردالی..؟!

 

یارو تو ماشینش آهنگ عربی گذاشته بود با صدای بلند. بهش گیر می دن می گه: ای بابا نمی زارید تو این ماه محرم یه قران شاد گوش بدیم!

 

 



برچسب ها: لطیفه، جک، جوک، جوکهای باحال، جوک جدید،  
نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 3 شهریور 1389 توسط Nima .h | نظرات ()
joke jadid 2

یارو تو انتخابات كاندید میشه، بعد كه رایها رو می شمرن، میبینه سه تا رای آورده. شب که میره خونه، خانومش در جا یكی می‌خوابونه تو گوشش، میگه: میدونستم پای یك زنه دیگه هم وسطه!

 

زن و شوهری داشتن با هم دعوا میکردند، شوهر میگه: من فقط به خاطر اینکه بابات پولدار بود باهات ازدواج کردم.
زنه میگه: باز تو یه دلیلی داشتی، من بدبخت چی؟
 

 

معلم: کی می دونه چرا هواپیما، پروانه داره؟
بهرام: آقا اجازه، برای اینکه خلبان عرق نکنه!
معلم: از کجا فهمیدی؟
بهرام: آقا اجازه، یه دفعه که ما داشتیم فیلم تماشا میکردیم، دیدیم که وقتی پروانه هواپیما از کار افتاد، خلبانه خیس عرق شد!!!

 

اولی: دکتر بهم گفته موقع کار کردن سیگار نکشم.
دومی: خوب شد، پس حالا دیگه سیگار نمی کشی.
اولی: نه حالا دیگه کار نمیکنم

 

اولی: از ماشینت راضی هستی؟
دومی: مكانیكم خیلی راضیه!!!

 

 


برچسب ها: جک، لطیفه،  
نوشته شده در تاریخ شنبه 14 فروردین 1389 توسط Nima .h | نظرات ()
joke jadid 1

- بخورین، مهمانای عزیز، بخورین، نوش جان کنین! اگه وجدان مجدان هم نمی شناسین، صبح هم بیایین!

 

اولی: روز تولد زنت چه هدیه ای بهش دادی؟

دومی: گردنبند الماس.

اولی: یک چیز می خریدی که به درد خودت هم می خورد. مثلاً موتور …

دومی: شوخی می کنی، مگه موتور مصنوعی هم میشه پیدا کرد؟

 

 عزیزم، سال نو نزدیکس، چه هدیه یی برایت بخرم؟
- آخ، عزیزم، تشکر، نمی دونم چی انتخاب کنم…
- خوب، پس یک سال وقت می دهم تا فکر خوب خوب کنی…

 

می دونی شباهت پسر مجرد با ماشین لباسشویی چیه ؟ هر دو تاشون تو کفن

 

این یکی به اون یکی دوتا انگشت نشون میده، میگه: این چند تاست؟

اون یکی میگه: کدوم یکی!؟

 

توی کلاس آموزشی ارتش، فرمانده می پرسه کی میدونه فرق ترس با احتیاط چیه؟

سرباز میگه: وقتی یک فرمانده عقب نشینی کنه عملش احتیاط محسوب میشه. ولی اگر همین کار رو یک سرباز بکنه، عملش ترس حساب میشه!

 

نشسته بودند دور هم خرما می خوردند. هسته خرماهایش را یواشکی می گذاشت جلوی علی(ع). بعد از مدتی گفت: «پرخور کسی است که هسته خرمای بیشتری جلویش باشد.» همه نگاه کردند. جلوی علی(ع) از همه بیشتر بود. علی(ع) گفت: «ولی من فکر می کنم پرخور کسی است که خرماهایش را با هسته خورده.» همه نگاه کردند. جلوی پیامبر(ص) هسته خرمایی نبود.»



برچسب ها: جک، لطیفه،  
نوشته شده در تاریخ جمعه 13 فروردین 1389 توسط Nima .h | نظرات ()
موضوعات
پیوندهای روزانه
مطالب اخیر
آرشیو مطالب
نویسندگان
ابر برچسب ها
پیوند ها
نظر سنجی

آمار سایت